شعرهای شیرکو بی‌کس با ترجمه مرتضی حنیفی

۲۴ مهر ۱۳۹۲
در سرزمین من
روزنامه ها لال به دنیا می آیند
رادیو ها کر
تلویزیون ها کور
وآن کسی که می پرسد :‏
چرا ؟
می کشند و لالش می کنند

دیدار

امشب
یکی از چشمانم را
برای پرندگانی جا گذاشتم
که تاریکند و نابینا

امروز
یکی از دستهایم را
برای درختی جا گذاشتم
که جنگ
شاخه هایشان را شکسته است

ودر زمانی دیگر
یکی از پاهایم را
برای جاده ای جا گذاشتم
که بمباران
ادامه ی راه را از او گرفته است

روزها گذشتند ‏
و من در شبی دیدم
که آن پرنگان به دیدنم آمده اند
و برایم بال هایی آبی ‏
و یک آسمان بینا آورده اند

روزها گذشتند ‏
و من در شبی دیدم
که آن درخت ها به دیدنم آمده اند
و برایم دستانی از اردیبهشت و رویا آورده اند

روزها گذشتند ‏
و من در شبی دیدم
که آن جاده ی آزاد به دیدنم آمده است
و برایم تمام آینده را آورده

اگر

از ترانه های من ‏
اگر گل ها را بگیرید
یکی از فصل ها را نابود کرده اید
اگر عاشقی را بگیرید
دو فصل را نابود کرده اید
و اگر نان را بگیرید
سه فصل را نابود کرده اید
امّا آزادی
اگر از ترانه های من ‏
آزادی را بگیرید
سال ،
تمام سال ها را نابود کرده اید

در سرزمین من

در سرزمین من
روزنامه ها لال به دنیا می آیند
رادیو ها کر
تلویزیون ها کور
وآن کسی که می پرسد :‏
چرا ؟
می کشند و لالش می کنند
می کشند و کرش می کنند
می کشند و کورش می کنند

عشق

عشق تو ‏
شبیه باد است
وقتی که مثل شمعی روشن ام
از راه می رسد و
خاموشم می کند

عشق تو
شبیه باد است
وقتی که مثل شمعی در حال خاموش شدنم
از راه می رسد و
روشن ام می کند

صدا ها

من از صدای سکوت تو
به غم هایت پی بردم
و صدای سکوت تو بود
که مرا وادار کرد
زخم هایت را پیدا کنم
و به زیبایی ات آگاه شوم

من به دریا گوش می دهم
و به فریادهای انسان
در طول تاریخ
من به دریا گوش می دهم
و ناله های چشمانی که به من می نگرند

در اینجا

در اینجا
کوه ها شاعرند
درخت ها قلم هستند
و دشت ، صفحات کاغذ است
رودها ، کلمات عزیزند
و سنگ ها ، نقطه های آخر شعر
و من فقط علامت تعجب ام !!!‏

چشم هایی که می دیدند

در برابر چشم های آسمان
ابر را
در برابر چشم های ابر
باد را
در چشم های باد
باران را
در برابر چشم های باران ‏
خاک را
دزدیدند ،
و سر انجتم دربرابر همه ی چشم ها
دو چشم زنده و زیبا را کشتند
چشم هایی که دزد ها را دیده بود

نقاشی کودکان

در اینجا چهار کودک :‏
‏_یکی ترک
یکی فارس
یکی عرب
و دیگری کُرد_ نشستند
و با هم نقاشی مردی را کشیدند

اولی دست هایش را کشید
دومی سرش را
سومی سینه و پاهایش را
و چهارمی
تفنگی بر روی دوشش گذاشت

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=EaJ7yVV8BD9S6T95jH3MUi4pTUSzcbqkszyvlw6DubbVKn9YbBjDAIytdB43WHwoHepYLNI283sokIEn%2B9rY8A%3D%3D&prvtof=CwhlCgjMdDFTQdG8ExZJucSueIc5%2FhwafXjaCIQTZ2g%3D&poru=fzttj%2B%2FG4nwkb53EdqexAVmCdYtuqD0YS7tp6FfyqcOAfHsunKzexv61X6NjtVVP%2B9wAm9luSoINIgYs14oMIw%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>