نون تافتون

۱۹ مهر ۱۳۹۲
نویسنده: اکبر خلیلی
هیچوقت آنروز را فراموش نمی كنم‎. ‎‏ ‏یه پاسبان اومد در خونه تا زن صاحبخونه رو به كلانتری ببره، شوهر ملوك خانم كنار ‏دیوار وایساده بود‎. ‎‏ ملوك خانم اومد جلو دولا شد پاهای بابا رو گرفت و گریه كنان ‏التماس می كرد و می گفت: "آقا ترا بخدا، جون بچه هاتون منو ببخشید، غلط كردم ‏دیگه این كارها نمی كنم‎" ‎‏ مامان همینطور وایساده بود و به اونها نگاه می كرد

tafton

خیلی دوست داشتم كه اسم هر دوی ما را در امین آباد بنویسند، دائی عباس می‌گفت: ‏اینجا جای خوبیه، شماها میتونید به راحتی بازی كنید و توی چمنهای حیاط امین ‏آباد بگردید. خب من‎ ‎هم ده سالم بیشتر نبود، فكر می كردم دائی عباس بد نمی گه ‏امین آباد جای خوبیه، آدم از دست اون صاحبخونه لعنتی هم راحت می شه، دیگه دم ‏به ساعت سر شو توی اون سولاخی نمیكنه و داد نمی زنه: "خفه شید جوون مرگ ‏شده ها‎. ‎خدا مرگتون نمیده از دستتون راحت بشم‎." ‎

ولی وقتی به محمود نگاه كردم دیدم به دیوار تكیه داده و توی فكر فرو رفته بود، رفتم ‏جلو توی چشمهایش نگاه كردم، داشت گریه می كرد لبهایش را برچیده بود و دانه ‏های اشك از گوشه ی چشمهایش سرازیر می شد، به محمود خندیدم و گفتم‎:  
‎" ‎اوه محمود تو داری گریه می كنی؟ من خیلی خوشحالم" پریدم هوا و چند قدم ‏دورتر از محمود روی زمین آسفالتی غلت زدم، بعد نیم خیز شدم و چشمم به یك ‏تلنبار نون تافتون افتاد كه یك نفر با لباس سراسری سفید و كلاه آشپزها نانها را با ‏فرقون بطرف ساختمان آنطرف باغ می برد، از جا بلند شدم و به محمود گفتم: هی ‏محمود، نگاه كن، چقدر نون! اینجا همه چی بهمون میدن‎. ‎‏ محمود كه سه سال از من ‏بزرگتر بود پوزخندی زد و گفت: تو خری نمی فهمی این حرف محمود مرا به فكر برد، ‏با خودم گفتم: چرا محمود به من میگه خری، نمی فهمی، مگه یادش رفته نون خشكها ‏رو می رفت از توی انباری ورمیداشت زیر پیرهنش قایم می كرد كه بچه های ‏صاحبخونه نبینن، و می آورد و می گفت: حبیب برو اون پارچو آب كن بیار، برات چیز ‏خوبی آوردم حالا اینجا اینهمه نون تافتون تازه رو كه می بینه به من میگه تو خری. ‏نمی فهمی‎." ‎‏ ولی وقتی چشمم به مامان افتاد كه روی نیمكت نشسته بود و با دایی ‏عباس صحبت می كرد باز بخودم گفتم: شاید محمود راست میگه، اگه ما رو اینجا ‏نگهدارن و نزارن بریم پیش مامان، اونوقت چی میشه!؟
دایی عباس شناسنامه های ما را در دست گرفته بود و با یك كاغذ سفید بزرگ كه در ‏دست دیگرش بود از این اتاق به آن اتاق می رفت. حالا دیگه خسته شده بود و آمده ‏بود پیش مامان من از دور می دیدم كه مامان گریه می كرد و با سرش اشاره می كرد ‏‏"نه" دایی عباس خیلی سعی می كرد مامان را راضی كند، ولی خب مامان با اینكه ‏راضی نبود ما را در یتیم خانه بگذارد ولی فكر می كردم چاره ای نمی دید كه با دایی ‏عباس موافقت كند، آخه صاحبخونه به مامان گفته بود "با پنج بچه ی بی پدر نمی ‏تونی تو خونه من باشی، باید هر چه زودتر جا ببینی بری‎" ‎
تازه باباهم كه مرده بود بیشتر از شصت تومن حق بازنشستگی به مامان ‏‎نمی دادن، مامامن مجبور بود ماهی سی تومان كرایه خانه بدهد. با سی تومن دیگر هم ‏خیلی مشكل بود ماها با هم زندگی كنیم. ولی خب چاره ی نبود، من و محمود كه ‏بزرگتر بودیم باید می رفتیم. من كه خیلی راضی بودم. فقط محمود بود كه دلش نمی ‏خواست در امین آباد باشد. من می گفتم اینجا خوبه چون هم غذا بهمون میدن و هم ‏باغ بزرگی داره كه ما می تونیم در آن بازی كنیم لباس و كفشم كه بهمون میدن،‌خب ‏این چه بدی داره؟ چرا محمود نمی خواد؟ من میدونم اینجا باشه دیگه نمی تونه بچه ‏های صاحبخونه رو بزنه، تازه جلوشم گرفته میشه، توی یخچال فیلی هم نمیره با ‏سگهای ولگرد بازی كنه و با لات ماتها بگرده‎ . 
توی این فكرها بودم كه یوقت یك نفر از ساختمان مقابل، دایی عباس را صدا زد، دایی ‏عباس دستشو روی شانه ی مادرم گذاشت و مثل اینكه به او بگوید" زیاد نگران نباش" ‏به طرف ساختمان رفت، من از محمود جدا شدم و رفتم آنطرف باغ یك ساختمان ‏بزرگ بود، مثل مدرسه نزدیك پنجره های بلند ساختمان رسیدم، صدای بازی بچه ها ‏بگوش می رسید بچه ها جیغ می كشیدند و صدای خنده و گریه هاشون بلند بود كنار ‏یك پنجره ی بلند ساختمان ایستادم، دستم به لبه ی پنجره نمی رسید اول سعی ‏كردم با كفشهای پاره ای كه پایم بود از برآمدگی دیوار پنجره كه فاصله ای با زمین ‏نداشت بالا بروم و خود را به پنجره برسانم، ولی پارگی كفشم باعث شد، لیز بخورم و ‏نتوانم خود را روی پنجه های پایم نگه دارم، كفشهایم را درآوردم و با یكی دوبار پریدن ‏نتوانستم لبهی پنجره را بگیرم، وقتی از پشت شیشه های كثیف پنجره به اتاق بچه ها ‏نگاه كردم، دلم از شادی پر شد و یاد روزهایی كه در خانه صحبت بود ما را ببرند ‏یتیمخانه به خاطرم آمد، من جلوی هر پرورشگاهی كه می رسیدم می ایستادم و داخل ‏آن را تماشا می كردم، دلم می خواست بدانم بچه ها در پرورشگاه به چه صورتی ‏زندگی می كنند و چقدر آزادی دارند ولی هر وقت از لای درهای بسته پرورشگاهی كه ‏در خیابان باز ‏می شد به داخل آن نگاه می كردم چیزی نمی دیدم جز رفت و آمد چند نفر آدم ‏بزرگ بوی سبزی سرخ كرده همراه با بوی تند دوای مستراح به مشامم می رسید، ‏گوشم را محكم به در می چسباندم كه صدای هیاهو و شادی بچه ها را بشنوم ولی ‏صدایی بگوشم نمی رسید مگر ناله ی صعیف موسیقی كه از رادیو پخش می شد، با ‏خودم فكر می كردم:‏‎"‎چه خوبه آدم بره توی این پرورشگاه زندگی كنه هرچی دلش ‏بخواد بهش میدن صبحها وقتی از خواب بلند میشه می تونه قصه ی خانم عاطفی رو از ‏رادیو گوش بده و بشینه با بچه ها نون و پنیر و چایی بخوره، ای خدا میشه، اگه دایی ‏عباس بتونه ما رو ببره پرورشگاه بزاره چه عالی میشه،‌ولی حالا حس می كردم دارم به ‏آرزوم می رسم‎." ‎‏ دماغم را به شیشیه ی پنجره فشار دادم و از پشت شیشه برای بچه ‏ها شكلك درآوردم، بچه ها لباسهای یك جور پوشیده بودند، دختر و پسر فرقی ‏نداشتند همه لباسهاشون یك پیرهن سراسری طوسی رنگ بود با كفشهای كتونی ‏سفید، سر بچه ها را بد طوری تراشیده بودند، طوری كه وقتی آدم با اونها رو به رو می ‏شد فكر می كرد كه همه ی آنها را تنبه كرده اند كه وسط سرشان خیابان درست كرده ‏بودند، صورت بعضی از آنها هم كثیف بود چند تاشون به طرف پنجره آمدند و جواب ‏شكلك مرا دادند زبانهاشون را بیرون آوردند و در ضمن اینكه به یكدیگر نشانم می ‏دادند می خندیدند، صورت بعضی از آنها زخمی بود و چند نفرشان هم مثل اینكه ‏جوهر خورده بودند و دهانشون جوهری بود از همون جوهرهایی كه زن صاحبخونه به ‏دهن بچه هاش می زد مامان می گفت: از بس این بچه ها كثیفن، مادرشون شلخته ‏س، هیچ این بچه ها را رو از روی كثافتا جمع نمی كنه بجه هاش همین طور لخت و ‏پتی توی حیاط می گشتن، اگه می خواستیم توی حیاط بازی كنیم فوری این بچه ها ‏بما حمله می كردن و مادرشون مثل جن بو داده توی حیاط ظاهر می شد،‌دست منو ‏می گرفت و كشون كشون تا جلوی اتاق روی هوا بلند می كرد و می انداختم جلوی ‏درگاهی و با تشر به مامان می گفت‎: "‎این توله سگها را نمی خوای از توی حیاط جمع ‏كنی." مامان طفلی چیزی نمی گفت، همینطور ساكت به ملوك خانم نگاه می كرد و ‏می گفت: "چشم خانم جمعشون می كنم" من نمی دانم چرا مامان زبان نداشت تا ‏جواب این زنیكه پدر سوخته را بدهد، با خودم می گفتم "ای خدا یه روزی بزرگ بشم، ‏موهاشو می گیرم دور حیاط می گردونم، همانطور كه یه دفعه موهای مامانو گرفت و ‏دور حیاط چرخوند من خیلی كوچك بودم، گریه می كردم و كاری از دستم ساخته ‏نبود، بچه های ملوك خانم كه از ما بزرگتر بودند با لنگه كفش دنبال ننشون می كردن ‏و مامان رو كه روی زمین می كشید با كفشهاشون میزدن‎.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=eNgEFGgcRp9JQrXqmiaicKpM40lTryYzCNFzNcWa1z6mu6ggL%2BVFel5ZVXJwJoZFC2JGX2oGYJMTXEOnP2Nilg%3D%3D&prvtof=plVv9cEH6tFGLshokR0QJx5h%2FdTiEHqTZNmLIg9jKb4%3D&poru=5SObYrvHr%2FIP70kdInHxsELAbHHSY%2BdMWPoG6rUNTYh%2Fey4Updj0wxc737Uy3hGeuVNa076VW%2FMMG5P00%2BiqSg%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>