آقا، باور کن، آقا!

۵ آذر ۱۳۹۲
داستانی به قلم يارعلي پورمقدم
عباس آقا اصلا رحم ‏سرش نمی‌شه؛ پسر سیزده ساله‌شو گرفته از خونه انداخته بیرون. اون هم رفته توی ‏کوچه‌پس‌کوچه‌ها ول شده. حالا خدا می‌دونه کجاس.

ـ دل من و اين تلخي بي‌نهايت

سرچشمه‌اش كجاست؟
ـ آب درياها
سخت تلخ است آقا!‏
فدريكو   ‏گارسيالوركا

من اسمم كاظمه. ما توي يه كوچه بن‌بست خونه داريم. كوچه‌مون خاكيه. اونوقت خيلي پائين‌تر از ‏خونة ما ـ زياد پائين نه ـ اينور مي‌پيچي يه نونواس. از اونجا صاف مي‌ريم اينجا. يه خيابونه اينجا. ‏اُنوقت خيلي پايين‌ترش يه حمومه. بعداً يه بقالي هم دم خونه‌مونه. يه خرده اُنورِ خرابه، يه قصابيه. ‏قصابه با بابام رفيقه. پشت خونه‌مون يه دباغيه. اينقده بچه گوسفند توشه! خونه‌مون ساس داره. ساس ‏كوچيك و سياس. هر جا بزنه جاش باد مي‌كنه. وقتي داره از ديوار اتاق ميره بالا، نمي‌تونه خودشو ‏نگهداره، مي‌افته روي تن ما، مي‌گيره خون‌مونو مي‌ميكه. يه دفعه همه اثاث مثاثامونو ريختيم بيرون. ‏يه عالمه دوا خريديم زديم همه جا: به رختخوابا، زير زيلو، سوراخ سُنبه‌ها. ولي ساس‌ها بيشتر شدن، ‏كمتر نشدن. بابام توي حموم كار مي‌كنه. دو تا برادريم، يه خواهر: من و مصطفي و زهرا كوچولو. بابا ‏وقتي داره شب مي‌شه برمي‌گرده خونه. هميشه استخوناش درد مي‌كنه. سر هيچي به هيچي ‏مي‌گيره مي‌زنه‌مون، باز هم طلبكاره. مثلاً‌ وسط سال، صبح ساعت شيش، مي‌آد ميگه: «پاشو برو ‏سيگار بفروش، پول دربيار لباس بخر!» من هم مي‌گم: «لباس مي‌خوام چي‌كار؟» اون هم مي‌گيره با ‏كمربند حال‌مونو جا ميآره. باز خوبه سه ماه تعطيلي خودمون مي‌ريم كار مي‌كنيم. يه كارخونه ‏هست، مي‌ريم اونجا قابلمه درست مي‌كنيم، كاسه درست مي‌كنيم. عصر كه شونصد تا كاسه درست ‏كرديم، دستگارو تميز مي‌كنيم برمي‌گرديم خونه. پارسال هفته‌اي پنجاه تومن مزد مي‌دادن. امسال ‏ديگه خدا مي‌دونه. با همة اين حرفا، بميريم بهتره آقا! هر روز هر روز كتك. بابام ديشب بيخودي ‏مصطفي رو گرفت زد. گرفت زدش، گفت: «چرا وقتي ميري دست به آب، سرپا مي‌شاشي؟ بشين ‏بشاش!»‌ مصطفي‌مون هيچي حاليش نمي‌شه. قد زهرامون بوده كه از بالا پشت بوم افتاده، رگ ‏كله‌ش تكون خورده. حالا سيزده سالشه. نه، چارده، چارده سالشه. داداش بزرگ‌مونه. الان مدرسة ‏عقب‌افتاده‌ها درس مي‌خونه. آب، بابا، را مي‌خونه ياد بگيره، بياد جلو. دو سه كلمه بلده حرف بزنه ‏ولي چيزه … نمي‌تونه قشنگ حرف بزنه. بابام مي‌خواد از مدرسه ورش داره، بذارش يه جا كه كار ياد ‏بگيره. بابا زهرا را از همه بيشتر مي‌خواد. اون هم هر كاري دلش بخواد مي‌كنه. هر چي مي‌گيم ‏گوش نمي‌كنه، مي‌ره توي جوب محل كثافتكاري مي‌كنه. اون روزي حواسم نبود، رفت یه مشت ته ‏دیگ مونده سرکوچه بود ورداشت خورد. شب دلش درد گرفت نزدیک بود بمیره. اونوقت بابام اومد ‏گرفت منو با شیلنگ کشت. آقا مگه شهر هرته؟ خر کتک می‌خوره. دیگه چرا مارو می‌زنن؟ برن به ‏خر بزنن! آخه من که نمی‌تونم همه‌ش مواظب زهرا باشم. راستی یه صاحب حیاط داریم، خیلی ‏بداخلاقه آقا! اسمش عباس آقاس. صبح می‌ره ظهر می‌آد. سپور شهرداریه. بیست و چار ساعت می‌آد ‏بند می‌کنه به ما. می‌گه: «آب زیاد مصرف نکنین، چاه پر می‌شه.» زهرامون که گاهی گریه می‌کنه. ‏دادش بلند می‌شه می‌گه: «صدای این تخم سگو خفه کنین! اونوقت که مادرمون زنده بود، یه دفعه ‏می‌خواست از دست عباس آقا نفت بریزه سرش. خودش خودشو آتیش بزنه. عباس آقا اصلا رحم ‏سرش نمی‌شه؛ پسر سیزده ساله‌شو گرفته از خونه انداخته بیرون. اون هم رفته توی ‏کوچه‌پس‌کوچه‌ها ول شده. حالا خدا می‌دونه کجاس. چه کار می‌کنه، از کجا می‌آره می‌خوره. بچه‌ها ‏میگن: «شب‌ها می‌ره توی پارک‌ها پیش سگ‌ها می‌خوابه.» صاحب حیاط‌مون هم مث بابامه. اون هم ‏زنش مرده. تازه یه زن گرفته که رفته دهات خونة باباش. می‌گه دیگه نمی‌آم تهران. آقا، ما هم ‏دل‌مون می‌خواد می‌رفتیم ده‌مون با گوسفندها بازی می‌کردیم؛ با بابابزرگ‌مون می‌رفتیم دشت بز ‏می‌چروندیم. بادوم پاک می‌کردیم، انگور می‌چیدیم. ده‌مون ولی خیلی دوره آخه! زن عباس آقا حق ‏داره، آقا! محله‌مون خیلی بده. هر روز اونجا دعواس، دعوا، چاقوکشی، توی خرابه هم پر معتاده، بگی ‏دو هزار تا هم بیشتر. می‌رن اونجا قمار می‌کنن، شیره می‌کشن، آمپول می‌زنن توی رگشون. ما هم ‏از ترس معتادها جرأت نمی‌کنیم از خونه بریم کوچه، یه ذره بازی کنیم. از کمیته‌م نمی‌ترسن. ‏می‌گیرن بچه‌های مردمو می‌دزدن، می‌برن توی کوره‌ها، توی دلاشون چیز قایم می‌کنن؛ هروئین ‏قایم می‌کنن. یه امیر ریزه هست تریاکیه، اون روزی اومد خرم کنه، گفت: «بیا سوار ماشین بشیم ‏بریم، یه جائی.» من هم از ترسم خر نشدم. یه چیز خنده‌دار بگم بخندی، آقا: اینورمون یه همسایه ‏داریم: اسمش ربابه. اونوقت توپ، لنگه کفش، تنکه، هر چی بیفته خونه‌شون، شوهرش ور می‌داره ‏می‌اندازه توی آب انبارشون. هروقت هم کوچه شلوغ بشه، شوهر رباب می‌آد بیرون می‌گه: «واق،‌ ‏عو!» اون هم مث مصطفی ما لقوه‌ایه: دستش می‌لرزه، همه جاش می‌لرزه. اون روز اومد دم دکون، ‏رفت اونور جوب نشست. این یکی همسایه‌مون رفت یه کتاب دربارة خدا و فرشته‌ها آورد براش خوند. ‏رباب خانوم خودش خونة یه اعیونه کار می‌کنه؛ چیزاشونو می‌شوره، باغ‌شونو آب می‌ده، کلفتی ‏می‌کنه. بعد همه‌ش می‌آد پز اربابشو می‌ده. الان دیگه همه اهل محل می‌دونن که باغ خونة ارباب ‏رباب خانوم اندازه پارک شهره. استخرش هم از مال پارک شهر گنده‌تره. هر وقت هم که ارباب رباب ‏خانوم می‌خواد آبتنی کنه، اول یه قطره دوای مخصوص هست، می‌ریزه توی استخر که آب‌شو ‏می‌کنه مث اشک چشم. بعد می‌ره زیر دوش. با عطر و گلاب خودشو می‌شوره. بعد می‌پره توی ‏استخر، می‌گیره شوخی شوخی آب می‌پاشه به رباب خانوم. زن اربابش هم خارجیه. مال همون ‏کشوریه که شیش ماه شبه، شیش ماه روز. رباب یه چاخان‌هایی می‌کنه که کلة آدم سوت می‌کشه! ‏می‌گه اربابش یه سگ پشمالو داره، اسمش مونیکاس. قسم می‌خوره می‌گه مونیکا غذاشو با کارد و ‏چنگال می‌خوره. الله اکبر به این دروغ! یه پیرزنه هم هست سر کوچه‌مونه، با خودش تنهایی زندگی ‏می‌کنه، اسمش ننه غلامه. هشتاد نود سالشه ولی خجالت نمی‌کشه، از امریکا خوشش می‌آد. همه ‏ازش می‌ترسن؛ هر وقت بیاد بیرون، فحش می‌ده، جیغ و ویغ می‌زنه. مثلا من اذیتش کردم، می‌آد ‏سرفحش رو می‌کشه به تو. وقتی بچه‌ها بخوان لج‌شو در بیارن، می‌گن: «مرگ بر امریکا!» اونوقت اون ‏هم حرصش می‌گیره، هزار تا فحش بی‌ناموسی و خوار و مادر می‌کشه به جون همه. ننه‌غلام ‏دیوونه‌س. بعضی وقتا هم با آدم خوبه. یه روز من و زهرا رو گرفت بزور برد خونه‌ش. کله پاچه داد، ‏گفت: «بخورین!» ما هم خوردیم. ته کاسه یه لقمه موند که روش یه عالمه مو بود. گفت: «اگه ‏نخورین با همین چاقو سرتونو می‌برم.» ما هم از ترس جون‌مون خوردیم. ننه غلام وقتی سرحاله، ‏چیز می‌آره می‌ده آدم. مثلا یکی زخمه، دوا می‌آره بهش می‌ده. مثلا کسی چیز نداره، چیز می‌آره ‏بهش می‌ده. وسط کوچه‌مون یه خونه‌س که دخترهاش خرابن، آقا. اونوقت شیره‌ای‌ها و چاقوکش‌ها ‏می‌رن خونه‌شون. کار بد می‌کنن. بعضی وقتا هم دختراش لباس سرخ و زرد تن می‌کنن و کفش ‏پاشنه بلند تق تقی می‌پوشن، می‌رن واسه بالا شهری‌ها قر می‌دن. یه دفعه هم داشتم می‌رفتم پیش ‏بچه‌ها «لیس پس لیس» بازی کنم که دختر کوچیکه‌ش امیر ریزه رو صدا کرد و بهش گفت: «تو ‏چقدر پاهات لاغره!» بعد امیر ریزه هم نامردی نکرد، گفت: «خودت چرا لمبه‌هات چاقه؟» بعد ‏دوتایی کرکر خندیدن. خودم با همین دو تا چشام دیدم، آقا! اونوقت ما هم که می‌بینیم محله‌مون ‏پر از بی‌تربیتی‌یه، زدیم با هفت تا از بچه‌محلامون قهر کردیم. با اون هفت تا هم بمیرم آشتی ‏نمی‌کنیم، آقا. با یکی‌شون یه ساله قهریم، اسمش محمده. یه روز سر کوچه‌مون عروسی بود، ما هم ‏داشتیم بازی می‌کردیم، من در اومدم به محمد گفتم: «محمد، امشب چه خبره؟ آبجی‌ت می‌ره ‏حجله؟» ناراحت شد، گفت: «باهات قهرم.» من هم گفتم:‌ »چه بهتر! می‌رم درسامو می‌خونم.» به ‏خدا ما چه می‌دونستیم، به خیالمون عروسی آبجی‌شه، آقا! فقط با دو نفر دوستیم: مهدی ملخ و ‏حسن گامبو. مهدی از بس مردنیه، همه ملخ صداش می‌کنن. باباش قوری بست می‌زنه. وسط بازی ‏یهو پیداش میشه، می‌آد می‌گه: «اگه منو بازی ندین، بازی‌تونو بهم می‌زنم.» اونوقت تا که دست ‏بهش می‌خوره، جیغش می‌ره هوا، می‌گه: «گه خوردم، گه خوردم.» اونوقت می‌ره از حرصش با میخ ‏یه شکل‌هایی می‌کشه روی دیوار، می‌گه: «این عکس کاظمه.» فسقلی فوتش کنی، قل می‌خوره‌، ها. ‏آقا،‌ ما دوچرخه خیلی دوست داریم، بعضی وقتا می‌ریم یه تومن می‌دیم چرخ کرایه می‌کنیم. حسن ‏گامبو زورش می‌آد، با سنگ می‌زنه، می‌گه: «منو باید سوار کنی.» من هم می‌بینم داره دلش ‏می‌شکنه، می‌گم: «بیا تو هم سوار شو!» داداش حسن گامبو پنج ماهه رفته لب مرز با خارجیا بجنگه. ‏حسن می‌گه: «رفته امریکا رو نابود کنه، برگرده.» بابای حسن آهنکاره؛ یعنی قالب می‌سازه، پشقاب ‏می‌سازه، همه‌چی می‌سازه. نه که حسن خیکیه، بچه‌ها صداش می‌کنن: «حسن گامبو، سرت تو ‏شامپو!» می‌خواییم با این دو نفر هم قهر کنیم بره. هی می‌آن در خونه‌مون داد می‌زنن: «کاظم، بیا ‏بازی، بیا بازی!» بازی چیه، آقا؟ بده بچه بازی کنه. رفوزه بشیم چه کار؟ دلم می‌خواد دکتر، مهندس، ‏بازنشست، نیروهوایی، هر چی شد بشیم، بریم پی کارمون بره. ولی توی خونة ما نمی‌شه درس خوند. ‏تا می‌آم بشینم، باید پاشم برم نون بخرم، جارو کنم، خشتک زهرامونو بشورم. پارسال که رفوزه شدم، ‏همه‌ش نیم نمره می‌خواستم قبول بشم. مدرسه‌مونم خیلی هردمبیله، آقا! بچه‌هاش دزدن، می‌آن ‏دفترامونو می‌دزدن. سر کلاس یکی گچ پرت می‌کنه، یکی روی نیمکت ضرب می‌گیره، یکی پا ‏می‌شه می‌رقصه. ما هم که می‌بینیم خر تو خره، حوصله‌مون سر می‌ره، از مدرسه جیم می‌شیم، ‏می‌ریم فروشگاه بزرگ. اونجا پله‌برقی داره. می‌ریم می‌ایستیم خودمونو می‌زنیم به اون راه. الکی نگاه ‏می‌کنیم به جنس‌منس‌ها؛ یعنی مثلاً ما هم اومدیم چیز بخریم. بعد می‌ریم سوار پله‌برقی می‌شیم، ‏می‌ریم سواری می‌خوریم، عشق می‌کنیم. آقا، اجازه؟ سه تا هم دایی دارم، آقا! یکی‌شون دایی ضامن، ‏یکی شونم دایی مرتضی. اونی که وضعش خوبه اسمش دایی رضوانه. یه وانت داره با یه اتوشویی. تا ‏پامونو می‌ذاریم در دکونش، نامرد یه لگد می‌زنه در اونجامون، میگه: «بزن بچاک! باز اومدی از دخل ‏کف بری؟» به خدا تهمت می‌زنه، آقا! آقا، به خدا هیشکی اندازة ما از دزدی بدش نمی‌آد. آقا، دایی ‏مرتضی‌مون اولا کارگر بلورسازی بود، ولی وقتی من هنوز توی دل مادرم بودم، افتاد زندان. یه شب ‏هفت نفر ریختن سرش، اون هم چاقو کشید، زد یکی‌شونو کشت. بعد دادگاه هم اومد بیخودی ‏تقصیر رو گذاشت گردن دایی ما. قبل انقلاب از زندان اومد بیرون، رفت معتاد شد. حالا هم همیشه ‏با زنش دعوا مرافعه داره. گاهی می‌ذاره از خونه‌ش می‌ره، می‌ره می‌ره پیداش نمی‌شه. بعد که ‏برمی‌گرده، الکی به زنش می‌گه، رفته بودم بیمارستان ترک کنم. دایی مرتضی یه بچه کوچولو داره، ‏هر وقت می‌آد خونه‌مون، می‌خواد از پله‌هامون بره بالا، بیاد پایین. ما هم می‌ریم دنبالش که نیفته ‏سرش بشکنه. می‌ریم بغلش می‌کنیم. اونوقت می‌ترسه، سفت آدمو می‌گیره. دایی ضامن‌مون توی ‏دولت‌آباد نفتیه، بعضی روزها که می‌ره نفت پخش کنه منو هم با خودش می‌بره. اون تا می‌ره نفت ‏بده به خونه‌ها، بچه‌ها می‌گیرن مسخره‌م می‌کنن، می‌گن: «ای عرب پا نفتی، کی اومدی، کی ‏رفتی؟» سنگ می‌زنن تو کله‌م. من هم که زورم نمی‌رسه، گریه‌م می‌گیره. یه روز رفتیم در یه خونه ‏نفت بدیم، اونوقت یه پسره بود ـ لال بود ـ دنبالمون کرد تا سر کوچه‌شون، فحش مادر داد، گفت: ‏‏«دیگه در خونه ما نیا» لال بود، آقا! نمی‌دونیم چی می‌گفت… آقا، هر وقت از مادرمون حرف ‏می‌زنیم، بغض می‌آد گلومونو می‌گیره، ول‌مون نمی‌کنه… مادرمون سر بچه مرد، آقا! شب درد بچه ‏گرفتش. رفتیم نبات خانومو آوردیم. نبات خانوم مامای محله‌س، شَله، یه چشمش هم چپه. صبح که ‏بچه اومد دنیا، مادرمون گذاشت از دنیا رفت. بچه هم پشت سرش مرد، آقا! … مادرمون اونوقت که ‏زنده بود، توی کارخونة استارلایت کار می‌کرد، جوراب شلواری می‌بافت. وقتی شکمش اومد بالا، از ‏آنجا بیرونش کردن. مادرمون اینقده سختی کشید که خدا بگه، بس! همیشه مریض بود، بعضی وقتا ‏هم غش می‌کرد. پاهاش قد یه متکا باد کرده بود، آقا!… آقا، باور کن، آقا… وقتی مادرمون مرد ما صد ‏برابر الان بغض کردیم. من و زهرا و مصطفی شب تا صبح خواب‌مون نبرد. بابام اون شب هزار تا ‏سیگار کشید،‌ ولی صبحش مادرمون مرد. وقتی رفتیم خاکش کنیم، ننه غلام نمی‌خواست بذاره ما ‏بریم تماشا، می‌گفت، ما بچه‌ایم، گناه داریم. ولی من دزدکی توی مرده‌شور خونه هم رفتم. بوی بدی ‏می‌ده مرده‌شور خونه، بوی گربة مرده. آدم می‌خواد دلو و روده‌شو بالا بیاره. وقتی مادرمونو آوردن ‏گذاشتن توی سالون مرده‌شور خونه، هفت تا مُرده زودتر مرده بودن. مادرمون نفر هشتم بود. ‏مرده‌ها منتظر بودن دوش خالی بشه، سر نوبت برن تو، غسل کنن. جنازه یه دختر مدرسه هم بود. ‏نمی‌دونی فک و فامیل دختره چی کار می‌کردن؛ یکی سرشو می‌زد به دیوار، یکی کفش‌شو درآورده ‏بود می‌زد توی سر خودش. مادرمونو که آوردن بذارن توی قبر، سر و کلة مصطفی هم پیداش شد. ‏مادرمون با مصطفی خوب بود. خدا بیامرز که رفت توی قبر، نمی‌دونم از کجا یه مگس اومد نشست ‏روی کفنش. تا مصطفی کیش‌اش کرد، مگسه گذاشت در رفت. بعدش شروع کردن با بیل خاک ‏ریختن روی سر مادرمون. رباب خانوم با ناخن صورتشو می‌کند. بابام داشت توی دل خودش گریه ‏می‌کرد. اگه مصطفی نمی‌زد زیر گریه و توی خاک و خل غلت نمی‌خورد، من هم گریه نمی‌کردم … ‏مادرمونو که خاک کردیم، دم قبرستون حلوای نذری پخش می‌کردن. واسه اینکه بوی گربة مرده از ‏دماغم بره، یه قاشق حلوا گذاشتم دهنم. ولی صاحب عزا که روشو برگردوند، تفش کردم. آقا، هیچی ‏نمی‌تونستیم بخوریم. آقا، ما دل‌مون خیلی تنگه، هیشکی نیست ما را زفت کنه. دل‌مون می‌خواد از ‏این دنیا می‌رفتیم. آقا، باورتون نمی‌شه، توی محله ما ملت تند تند می‌میرن، آقا! زهرامون یه ‏همبازی داره، همقد خودشه اسمش الهامه، پنج سالشه. ده بیست روز پیش باباش از داربست افتاد ‏زمین عکس برگردون شد، مرد. دیروز الهام اومده بود خونه‌مون، یه عکس از باباش هم آورده بود، ‏می‌گفت، هر شب خواب باباشو می‌بینه که اون دنیا آتیش درست کرده، می‌خواد بیاد بگیره اونو ‏کباب کنه بخوره. یه حرفهایی می‌زد که مو به تن آدم سیخ می‌شد. اونوقت شب که خوابم برد، ‏خوابیدم، خواب دیدم عزرائیل و شِمر با آتیش اومدن بالای سرم، هی می‌چرخن و چه چه می ‏خندن. عزرائیل نصفه‌س، آقا! یعنی پا نداره. من هم اومدم از دست‌شون دربرم که دیدم یه خرگوشه ‏داره با مادرش قایم موشک بازی می‌کنه. رفتم بگم، من هم بازی که گذاشتن دررفتن. من هم ‏دنبال‌شون کردم. خسته که شدم دیدم سوار یه قایقم، یه سگ هم داشتم. داشتم با سگ بازی ‏می‌کردم که یهو امیر ریزه پشت پا انداخت، افتادم توی آب. من هم رفتم سوار دوچرخه شدم، زدم ‏به چاک. سگ هم از توی قایق پرید، اومد دنبالم. بعدش دیدم یه هلی‌کوپتر بالای سرمه،‌ می‌خواد ‏بیاد بستنی لیوانی مو قاپ بزنه. من هم با سنگ زدم شیشه‌ش شکوندم. اون هم ترسید در رفت، توی ‏کوچه دباغ‌ها غیب شد. بعدش دیدم عباس‌آقا گرگ شده، می‌خواد بیاد زهرامونو بگیره لقمة چپش ‏کنه. از ترسم دویدم توی پارک و رفتم سوار تاب شدم. اینقده تاب بازی کردم تا حسابی سرم گیج ‏رفت. اومدم از تاب بپرم پایین، دیدم زیر پام یه چاهه، یه چاه به این گندگی. داشتم ول می‌شدم توی ‏چاه که از خواب پریدم. نشستم گریه کردم. اونوقت بابام بیدار شد، پرسید: «باز چی شده؟ ‏شاشیدی؟» گفتم: «می‌ترسم.» گفت: «بگیر بخواب بابا تو هم دلت خوشه!» من هم لحافو که کشیدم ‏روی سرم، همه‌ش خدا خدا می‌کردم این دفعه که خوابم برد، شانسم بگه، بزنه خواب خوشبختی رو ‏ببینم، دلم خوش بشه. ولی اگر ما شانس داشتیم. آقا، اسم مونو می‌ذاشتن شانسعلی.‏

نقد داستان با عنوان نقیضه پرداز فاجعه، به قلم کوروش اسدی

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=c0g1fkhBcPuoSJpAkJBbdI%2B1pjo%2FhVaoCLxyYHTzKdq3mhIjkcGYL%2FJHDiBVFsi6ew7WOADLBwlEqZeSy5%2BhgA%3D%3D&prvtof=PRD2uyBMmWUsW%2Bc97WPkZpTGPt3V7R%2B6cRBsrBAMCfs%3D&poru=s7OjYuqUcW4YOpwsbRbmgFO2Gp65ZnQs17oplNw0yrqiJDOwpCaXut90wAsKPY6q55LfFPQ%2FGEja5jVYLZS31w%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>