ساعدی به روایت ساعدی

۲۶ اسفند ۱۳۹۲
بخش چهارم
بچه‌ی عجیبی بود. همیشه مسلح بود و کپسول سیانور اینجایش.

من با چریک‌های فدایی خلق رابطه داشتم. من اصلاً‌ با همه رابطه دارم و بدون رابطه هم نمی‌توانم زندگی بکنم. با سازمان چریک‌های فدایی خلق من رابطه خیلی خوبی داشتم. حالا هر کاری که از من برمی‌آمد می‌کردم. از زندان که بیرون آمدم،‌ درست در شرایط فوق‌العاده بد که مأمورین ساواک دنبالم بودند، … توی مطب تقریباً‌ برای آنها کار می‌کردم. می‌نشستم حتی قصه بروبچه‌هایی را که کشته شده بودند … به صورت داستان … می‌نوشتم و چاپ می‌کردم … توی آن شرایط منهای این کارها،‌ یک کار دیگر هم می‌کردم:‌ من اگر دوهزار تومان توی جیبم بود فکر می‌کردم که صد تومنش مال من و هزار و نهصد تومنش مال آنها،‌ یعنی این‌جوری فکر می‌کردم. … آنها احتیاط می‌کردند من هم احتیاط می‌کردم. بعد یک پسر کوچولویی بود که خودم بزرگش کرده بودم، اسمش فتحعلی پناهیان بود. فتحعلی پناهیان آدم فوق‌العاده‌ای بود. پسر کوچولویی بود که من برایش جوجه می‌خریدم،‌ جوجه یک‌روزه که با آن بازی بکند. صمد بهرنگی مثلاً‌ او را روی زانوانش می‌نشاند و قصه برایش می‌گفت. دقیقاً‌ او رفته بود آن خط. برادرزاده‌ی ژنرال پناهیان بود و مادرش خیلی ناراحت بود. ما به مادرش خاله می‌گوییم.

بچه‌ی عجیبی بود. همیشه مسلح بود و کپسول سیانور اینجایش. یک بار او را مجبور کردم که با من نهار بخورد و او حتی حاضر نبود که یک لقمه غذا بخورد. … گفته بودم مثلاً‌ از بیرون چلوکباب بخرند بیاورند. خیلی راحت گفت که پول این را چرا ندهیم به سازمان. بچه‌های آن دوره چیزهای عجیب و غریبی بودند. غذا که خورد حالش جا آمده بود ولی احساس گناه می‌کرد. احساس «guilt» گناه وحشتناک. 1354 بود. به نظر من اصلاً‌ فوق‌العاده بود. من و بروبچه‌های دیگر پول‌هایی جمع می‌کردیم و می‌دادیم. می‌آمد و من یک چیزهایی می‌نوشتم و می‌دادم. برای نشریه‌شان که آن موقع به صورت خیلی مخفیانه در می‌آمد. همین فتحعلی پناهیان آدمی بود که آن سرمایه‌دار گردن‌کلفت گرجی را زد و کشت،‌ او که چای جهان را داشت،‌ سر آن اعتصاب و این‌ها. بعداً خودش هم در میدان خراسان درگیر شد و ده دوازده تا ساواکی را به مسلسل بست. بچه حیرت‌آوری بود،‌ نرم و آدم حسابی بود. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که یک‌ بار مثلاً‌ آمد به من گفت که «حالم خیلی بد است. یک شعر از نیما برای من بخوان».

رابطه‌ی من بیشتر رابطه‌ی فرهنگی بود. آنها هم احتیاط می‌کردند که نه آنها گیر بیفتند و نه من گیر بیفتم. خیلی مخفی با هم رابطه داشتیم تا زمان انقلاب. زمان انقلاب هم یک دفعه مثل یک کاراته‌بازی بود،‌ همه چیز به هم ریخته بود. بچه‌هایی را که من می‌شناختم همه از بین رفته بودند. یک عده‌ی دیگری مانده بودند و این عده را من دقیقاً‌ به آن صورتش نمی‌شناختم فقط به عنوان سازمان می‌شناختم. خوب من حاضر بودم،‌ … همه کار برایشان بکنم. و من این کار را می‌کردم. فکر می‌کردم اگر پول دارم باید به آنها بدهم. اگر می‌توانم از حق تألیفم برای‌شان آمبولانس بخرم. همه این کارها را می‌کردم. برایشان دو تا آمبولانس خریدم. برای من خیلی خیلی این قضیه مهم بود. فکر می‌کردم که تنها سازمانی است که به صورت رادیکال می‌روند چون من با همه «زرتیشن» و این چیزها ته وجودم یک نوع آدم سوسیالیستی هستم و فکر می‌کردم راهی که این‌ها می‌روند درست است.

همه کار را این‌جوری می‌کردم و با آنها روابط عجیبی داشتم. حتی مثلاً‌ اسلحه‌های خودم را به آنها می‌دادم. … اسلحه‌ها را ما اندکی می‌خریدیم … همان زمان بختیار. من خیلی اسلحه خریده بودم. منتها نه برای کشتن آدم. فکر می‌کردم خیلی چیز مفیدی می‌تواند باشد در واقع در دفاع. من همه‌ی این‌ها را می‌دادم به سازمان. یک رابطه‌ی این‌جوری بود. بعد یواش یواش دیگر قضیه یک مقدار به گند کشیده شد. در واقع یک نوع انحراف عجیب و غریبی که حالا منهای مثلاً‌ ایدئولوژی و این قضایا و این‌ها،‌ یک نوع «پاسیویته» انفعال عجیب و غریبی من دیدم که توی سازمان هست و اگر این‌طوری نبود،‌ آره،‌ کار را ادامه می‌دادیم.

توی ترکمن صحرا، اتفاق عجیب و غریبی افتاد. اساس قضیه این بود که آن‌هایی که در ترکمن صحرا بودند همه‌شان ترکمن نبودند. مثلاً‌ از زابل،‌ … پای پیاده راه افتاده بودند و آمده بودند حتی کیلیا، (عبارت از زرنیخ که با یک مقدار چیز عجیب و غریب قاطی می‌کنند و پشت لبشان می‌گذارند می‌مکند و تف می‌کنند): عین مثلاً‌ »زرتیشن» انفیه. آره. حتی آن را با خودشان آورده بودند و اینجا دهات عجیب و غریب داشتند که واقعاً‌ آدم دلش می‌گرفت. اوج بدبختی و فلک‌زدگی. چیزی که در ترکمن صحرا اتفاق افتاد که من فکر می‌کنم سازمان در آن مورد تا حدود زیادی مقصر بود،‌ مسئله‌ی اکونومیزم بود. مردم بدبخت و فلک‌زده‌ای که آنجا به آن صورت زندگی می‌کردند قضیه فقط نباید تقسیم اراضی می‌شد ولی آنها خواستند یک جزیره‌ی سرگردان درست کنند. جزیره سرگردان به چه درد می‌خورد؟

من با سازمان اصلاً‌ در این زمینه کار نکردم. من یواشکی رفتم ببینم چه اتفاقی دارد می‌افتد. من به یک صورت به خصوصی نظرم را به آنها منتقل کردم که این کار به این نحوی که دارد پیش می‌رود غلط است.

بیشتر خود ترکمن‌ها بودند. مثلاً‌ نمونه‌اش توماج. توماج،‌ معلوم است دیگر، کی بود؟ ترکمن یلی بود اصلاً‌. من فکر می‌کنم که مثلاً‌ خود او یکی از قربانیان این سازمان است.

چند روز قبلش توماج و آنها آمده بودند پیش من و یک کتابی هم نوشته بودند در مورد قضیه تاریخ ترکمن صحرا. از عهد بوق که ترکمن از کجا آمده است. باز همین بحث‌ها را داشتیم. من گفتم که این‌جوری نمی‌شود. بحث این‌جوری داشتیم دیگر، بعد …

***

پویان آدمی بود که اصلاً‌ به نشستن و حرف زدن و این‌ها زیاد اعتقادی نداشت. پویان مدتی در مؤسسه تحقیقات علوم اجتماعی کار می‌کرد. آدمی بود که فکر می‌کرد که اگر می‌خواهی دنیا را تغییر بدهی باید تغییر بدهی. نشستن و حرف زدن و این‌ها کافی نیست. اغلب، خیلی از شب‌ها،‌ مثلاً‌ آخر شب ما دور هم جمع می‌شدیم و بحث بر سر این بود که مثلاً‌ چه کاری از ما بر می‌آید. ولی چیزهایی که پویان همیشه مطرح می‌کرد می‌گفت هیچ راه حلی نیست. باید یک سوراخی پیدا کرد. یک سوراخی در این دنیای سربی،‌ یک سوراخی ایجاد کرد و این فضا را ترکاند. بعد بحث کشیده شد بود به بحث قضایای چریکی و این‌ها روی استنباطات خودشان که داشتند مسئله‌ی جنگل را راه انداختند، سیاهکل را. یک شب که در خلوت همدیگر را دیده بودیم،‌ خیابان شانزده آذر فعلی، آخر شب‌ها او اصرار داشت که مرا متقاعد بکند که بابا این درست است. من می‌گفتم اینجا که ویتنام نیست که همه جا جنگل باشد. یک محدوده هست که ممکن است به زودی محاصره بشود و از بین برود و تمام بشود. ولی او معتقد بود که خود این تلنگری می‌زند و امکان چیز هست. گاهی اوقات هم می‌نشستیم کنار خیابان،‌ نصف شب،‌ بحث این‌که چریک دهاتی یا چریک جنگلی کدام یکی خیلی مهم است. البته هیچ نیتی در رفتار پرویز نبود که حالت تروریستی و ارعاب و این‌ها نبود. او می‌گفت این رژیم باید از یکجا متلاشی بشود و ما باید این گره اول را پیدا بکنیم و کاراته بزنیم. آره.

با بیژن جزنی هم آشنایی داشتم. الان هم بچه‌هایش به من «عمو»‌ می‌گویند … هر دو تای آنها اینجا هستند،‌ زنش هم اینجاست. قبل از این‌که بچه‌ها به دنیا بیایند و بیژن گرفتار شود ما اکثر اوقات همدیگر را می‌دیدیم تا آن مسئله‌ی شرکت و این‌ها به وجود بیاید.

با حمید اشرف آشنایی نداشتم. من با احمد آشنا بودم. حمید دو سه بار آمده بود مطب من دیده بودم. بروبچه‌ها که می‌آمدند حمید هم می‌آمد. ظریفی را هم یک یا دو بار در جلوی دانشگاه دیده بودم.

بیژن جزنی جزو معدودترین آدم‌هایی بود که واقعاً‌ اهل تفکر بود منتها اهل فکر وقتی در یک  «frame» چهارچوب به خصوص چیز قرار می‌گیرد همه قضایا را هم می‌خواهد طبق اشل خودش تجزیه و تحلیل بکند. بسیار آدم آگاهی بود یعنی من «rigidity» جمود در او نمی‌دیدم خشکی و این‌ها. اصلاً‌ تمام بروبچه‌های قبل از این ماجراها یک مقدار نسبت به این قضیه بازتر بودند.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=BuymDsPk6eLmc8TjaRchc7XbOr8gs%2BLdqYj3lccFstgWA3igYSqBmzy1TopRbWXsvtBnMEtXq4cJkMiDkdXTrA%3D%3D&prvtof=Zb6V%2FgKqeKXfgwyyP%2BOvT2kd4DOEOEnZzjoOpGgyZPA%3D&poru=vFy6k7EkQbUMODjv43djZcdCHmBt72cZXo%2Fm64Li2xyTG2yGSjoixKvgVc%2B1yEQp7Ht5hgO%2B7h6r2DX6p9HscA%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>