داستان «قبل از شروع»

۵ مهر ۱۳۹۳
نویسنده: نسیم خاکسار

من و جبور تو قسمت «اچ.وای.آل»[1] کار می‌کردیم. سه ماهی بود که مشغول بودیم. جعفر و یدو و سلمان و بقیهٔ بچه‌ها تو قسمت «لرگی»[2] مشغول بودند. سلمان زخم پاش خوب شده بود. اما موقع راه رفتن کمی می‌لنگید. بعد از اعتصاب تو پالایشگاه، شهیدی و سید ها‌شم اخراج شده بودند. بچه‌ها برایشان جور کردند و تو «راکتور اتمی» دستشان بند شد. ما هفته به هفته همدیگر را می‌دیدیم. ساواک دارودستهٔ عبدالغفور را ول کرده بود توی کارخانه که مواظب ما باشند. اما زورش نمی‌رسید.

شرکت روی کارمان حساب می‌کرد. تو ماه دوم، نزدیک بود عصبانیت جبور کار دستمان بدهد. شانس آوردیم که بخیر گذشت. یکی از آمریکایی‌ها با جبور بد دماغ شده بود. بی‌خودی تو سوراخ انگشت می‌گرداند. از کار فنی زیاد سر در نمی‌آورد، اما می‌خواست مثل دکمهٔ یقه، بیخ خر همه باشد. از نظر درجه‌بندی، جبور زیر دستش کار می‌کرد. ده بار طرح ساختن یک قیف گندهٔ آهنی را به هم زد. هر بار که جبور کار را پیش می‌برد، خودش را قاطی می‌کرد و بعد روز از نو روزی از نو. جبور بدطور کفرش بالا آمده بود. یک روز صبح، وقتی آمریکاییه خواست طبق معمول جاق و جوق راه بیاندازد، یقه‌اش را پای آهن‌ها گرفت و گفت: «های زباله! باید تا غروب کار را تمام کنی.»

آمریکاییه پاک جا خورد. اما از زبان نیافتاد: «من صاحب اینجا. می‌فهمی! من رئیس.»

جبور هم پشت گردنش را می‌گیرد و توی گوشش داد می‌زند: «تو فقط زباله اینجا، می‌فهمی زباله.» و او را کشان‌کشان می‌برد و می‌اندازد توی اتاق کار خودش و در را از پشت می‌بندد. غروب که کار را تمام کرد، می‌رود و در را باز می‌کند. آمریکاییه مثل مرغ دم کل در حالی که عقبش را نگاه می‌کند، تا توی دفتر کارگزینی می‌دود. رئیس رؤسا می‌خواستند شلوغ‌بازی دربیاورند، اما کار را که می‌بینند، قضیه را درز می‌گیرند. از آن به بعد کارگرها، اسم آمریکاییه را می‌گذارند مستر زباله. مستر زباله بعد از مدتی منتقل می‌شود به راکتور اتمی و جریان می‌خوابد.

جمعمان توی کارخانه بد نبود. تازگی‌ها یکی تو ما بُر خورده بود. اسمش «وهاب» بود. حدود بیست و چهار سالی سن داشت. وردست پدرش کار فنی یاد گرفته بود. دیپلمه بود. بعد از مدتی سگ‌دو زدن دنبال کار، از خیر پشت میزنشینی گذشته و آمده بود که به قول خودش «بیلر سوت»[3] چرب و چیلی بپوشد. اندام ریز و لاغری داشت. یه‌پا سیاسی بود. زبل و نترس. وقتی به ما اعتماد کرد، از این طرف و آن‌طرف برایمان خبر می‌آورد. اولش رو نمی‌کرد؛ ولی بعد متوجه شدیم طرفدار پروپاقرص چریک‌های فدایی است. جعفر حسابی باهاش گرم گرفته بود.

برخورد ما را با ادارهٔ کار شنیده بود. به جعفر می‌گفت باید از پتانسیل جبور برای ترغیب کارگران به مقاومت در برابر کارفرما استفاده کرد. جعفر از جوش‌وخروش وهاب خیلی کیف می‌کرد. از حرف زدن با او خوشش می‌آمد. یک روز به او گفته بود کلمهٔ پتانسیل را برایش معنا کند. بعد از آن بفهمی‌نفهمی گاهی توی حرف‌هایش کلمهٔ پتانسیل را می‌آورد.

وضعیت کار در اینجا خیلی افتضاح بود. مثل همیشه وسایل ایمنی نداشتیم. شلنگ‌های برنول همه از دم پوسیده بودند. یک آمبولانس هم لعنت خدا دوروبر محل نمی‌پلکید که اگر کسی از آن بالا کله‌پا شد، زود او را به بیمارستان برسانند. کارگرهای ساده چند کیلومتر راه را از توی بیابان نصفه‌شب پای پیاده می‌کوفتند تا به موقع برسند. هر چند نفر از یک ده می‌آمدند. برای کسانی که این دوروبرا خانه و زندگی نداشتند، چندر غازی می‌دادند که در دورترین نقطهٔ اهواز با آن می‌شد یکی دو تا اتاق فکسنی اجاره کرد. سرویس فقط مخصوص استادکاران بود. یک بار تو دست اکبر شلنگ برنول ترکید. شانس آورد. آن موقع شعله روشن نبود وگرنه استخوانش دود می‌شد.

ما قبلاً خودمان را آماده کرده بودیم که با فکر حرکت کنیم. جبور سر قضیهٔ مستر زباله از خودش انتقاد کرد. مانده بودیم کار را چطور پیش ببریم. یدو معتقد بود روی حرف‌های چریک زندانی که یک شب باهاش هم‌سلول بوده کار کنیم. من و جبور حرفی نداشتیم. سازماندهی را همه قبول داشتیم؛ اما باهاش چه می‌خواستیم بکنیم، معلوم نبود. این‌که سازماندهی باید مخفی باشد یا علنی، هنوز هیچکدام روی آن فکر نکرده بودیم، جعفر زیرزیرکی با وهاب کارهایی می‌کرد. ما پی‌اش را زیاد نمی‌گرفتیم.

فکر تشکیل سندیکا را اولین‌بار یک روز جمعه سلمان و شهیدی با هم مطرح کردند. شهیدی تو کار سندیکاسازی از همهٔ ما پخته‌تر بود. تجربه‌های آن موقع تو کله‌اش بود. جبور که بزن‌بهادر حزب بود، از این کارهای چیزی تو خاطر نداشت. سلمان هم شلوغ می‌کرد، اما نمی‌توانست فکرهایش را جمع‌وجور کند. سیدهاشم هم از مبارزه فقط راه افتادن را بلد بود. یدو هم سخت ایستاده بود تا قضیهٔ سازماندهی را یک‌طوری راست‌وریست کند. خبر شده بود که هم‌سلولی سابقش را به زندان اهواز منتقل کرده‌اند. دنبال می‌کرد راهی پیدا کند و یک ملاقاتی با او جور کند. امیدوار بود تو این ملاقات یک‌جوری سروته سازماندهی را هم بیاورد. سلمان هم زیر جلکی تیرش می‌کرد که برنامه را دوتایی با هم جور کنند.

آن روز ما همه نشسته بودیم توی اتاق و بوی «قلیه ماهی» پاک گیجمان کرده بود. ننه وقتی حالش خوب بود، حسابی به ما می‌رسید. منتظر بودیم بحث‌وفحص تمام شود و شکمی از عزا دربیاوریم. شهیدی که مثل همیشه چارزانو نشسته بود گوشهٔ اتاق و دست‌های پت و پهنش را روی زانوهایش می‌مالید، گفت: «بالا بریم، پایین بیاییم، باید سندیکا را علم کنیم.»

جعفر که بغلش پا دراز کرده بود، گفت: «اینم شد حرف! کم تو این مملکت سندیکا داریم که اینم بارش کنیم.»

سلمان رو کرد به جعفر و گفت: «جعفر قرار نشد چپ بزنی! سندیکای واقعی با اینا زمین تا آسمون فرق داره.»

جعفر گفت: «خیال می‌کنی میذارن تو کارخونه قیقاج بری. اینجا دیگه ادارهٔ کار نیس! آستینتو که بلن کردی همچی می‌خوابونن تو قلبت که از جات تکون نخوری.»

سلمان گردنش را راست کرد: «سگ کی باشن.»

جعفر گفت: «از این حرفا گذشته؛ تو فکر می‌کنی میذارن راست و حسینی جلو بریم؟!»

سلمان رو کرد به جبور: «اینم یه حرف درسته.»

شهیدی گفت: «باید تمام زورمان را رو این کار بذاریم.»

یدو با اینگه هنوز تو خط سازماندهی بود، ولی باز حق را به سلمان و شهیدی داد: «بچه‌ها راس می‌گن. کار واقعی یعنی همین‌که شهیدی می‌گه.»

اکبر گفت: «تگه قبولش داری، پس چرا پی اون رفیق را می‌گیری؟»

جعفر گفت: «منم می‌خواستم همین را بگم.»

یدو گفت: «برا کامل کردنش. آدم از پرس‌وجو که ضرر نمی‌بینه. اما تو هم زیاد پرت نمی‌گی. باید شرایط را در نظر گرفت. ولی اگه بخوایم یه سازمان مخفی تو کارخونه بزنیم، کارهای علنی‌مون را کی پیش می‌بره؟»

شهیدی گفت: «اونی که باید کار مخفی بکنه، کارشو می‌کنه. این دیگه خط و ربطش از این کار جداس. ما برای گرفتن حقوقمان نیاز به یه سندیکا داریم. اینجوری تماسمون با کارگرا بیشتره. از اون گذشته چندون هم آب‌وردار نیست. تو نصفهٔ کار هم آگه بازداشت بشیم، چیزی را جا گذاشتیم که خود کارگرا دنبالش برن. این اگه پا بگیره دیگه مونده.»

شهیدی از سندیکا پاش را آن‌طرف‌تر نگذاشت. آنقدر پا سفت کرد که بچه‌ها هم رضا دادند عجالتاً رو خط برپا کردن سندیکا حرکت کنند.

شهیدی گفت: «اول باید اساسنامه بنویسیم.»

نوشتن اساسنامه خودش کلی دردسر داشت. شهیدی از جزئیات آن چیزی تو خاطر نداشت. همین را می‌دانست که سندیکا باید اساسنامه داشته باشد. یدو به تلاش افتاد تا اساسنامه‌ای پیدا کند. از همان اول روی اساسنامه‌های سندیکاهای زرد یک خط قرمز کشیدیم. جعفر گفت:‌ «نگاه کردن به اونا فگرات[4] میاره.»

سلمان گفت: «درس کردنش یه عالم وقت می‌بره.»

من گفتم: «چطوره از وهاب استفاده کنیم؟»

جعفر لبخندی زد. اما هیچ نگفت.

یدو گفت: «حالا همه برن دنبالش ببینیم چه میشه!»

قرار شد تا اساسنامه پیدا نشده، بچه‌ها حرف سندیکا را جایی نزنند.

یک ماهی از نشستمان می‌گذشت. هنوز اساسنامهٔ دندان‌گیری به چنگمان نیفتاده بود. خر حمالی‌مان توی کارخانه همچنان ادامه داشت. اچ.وای.ال را کمی بالا برده بودیم. از ماشین که پیاده می‌شدیم و به جادهٔ خاکی می‌زدیم، در نیمه‌راه از دور توی مه صبحگاهی ستون‌ها و مخزن‌های گنبدی‌شکلش دیگر پیدا بود. ناشتانخورده، هر روز حاضری می‌دادیم و می‌پریدیم بالای آهن‌ها. این‌طور که گذاشته بودند پشتش، شش ماهه کوره‌های ذوب را می‌ساختیم. گله‌به‌گله که چرخ‌دنده‌ها روی هم سوار می‌شد، کارخانه شکل با عظمتی می‌گرفت. اما در عوض وضع ما خراب‌تر می‌شد. این عظمت برای ما کارگران پروژه‌ای همیشه نحسی می‌آورد. هنوز از چیزی که زیر دستمان داشت درمی‌آمد، عشق نکرده بودیم که کارنامهٔ عملمان را زیر بغلمان می‌نهادند. تخم حروم هنوز دنیا نیامده به شکل مادرش لگد می‌زند.

مشهدی‌ولی را که با زور چپانده بودیم توی کارخانه، می‌خواستند اخراج کنند. بهانه گرفته بودند که از کار افتاده است و به درد حمالی نمی‌خورد. پیرمرد کلی روی این کار حساب کرده بود. به سرمان زده بود به خاطر او جفتی دست از کار بکشیم. جبور به تنهایی آنقدر تک‌ودو کرد تا توانست موفق شود. کشاندش تو دستهٔ جو شکارها، آن‌وقت من و جبور به نوبت کارهاش را می‌کردیم. یک ماه هم به دلیل آنکه پول توی بانک نداشتند، حقوق کارگران را به عقب انداختند. بعد هم که جور شد، سر اضافه‌کاری‌ها دبه درآوردند. یک بار هم دستور اخراج صدتا کارگر را با هم دادند.

تا تقی به توقی می‌خورد، دیوار سر کارگرجماعت فرو می‌ریخت. آن روز که کارگرهای اخراجی دم در کارگزینی جمع شده بودند، دل توی دلمان نبود. اما مشکل بود سه چهار هزار کارگر با هم بسیج کرد. همه از جلوی آن‌ها رد می‌شدند. سری با تأسف تکان می‌دادند. فحشی هم می‌دادند، بعد پخش می‌شدند تو سطح کارخانه تا نوبت خودشان بشود. حرف شهیدی و سلمان داشت درست از آب در می‌آمد. بچه‌ها جدی گرفتند تا هر چه زودتر کاری بکنند. تو این مدت جعفر جور خاصی سرش گرم شده بود. کمتر سرکار آتشی می‌شد. معقول کار خودش را می‌کرد.

باز هم یدو بود که بالاخره با دست پر برگشت. شهیدی و سلمان که سراغ آشناهای قدیمی رفته بودند، سرشان به سنگ خورده بود. آن‌ها یا بیقِ بیق بودند، یا آنچنان سرخورده بودند که زیاد حرف بچه‌ها را جدی نگرفتند. آن چیزی که یدو پیدا کرده بود، یک اساسنامهٔ کارگری نبود. اما به هر حال یک اساسنامه بود. آن را یکی از کارمندان برای کارکنان بانک خودشان تنظیم کرده بود. ما او را دورادور می‌شناختیم. قبلاً چند سالی زندان افتاده بود. هنوز هم قرص روی اعتقاداتش ایستاده بود.

اساسنامه این خوبی را داشت که به قول یدو یک انقلابی آن را تنظیم کرده بود. حدود چند ورقی می‌شد، قرار شد تا جمعه هر شب پهلوی یکی‌مان باشد تا آن را بخوانیم. قرعهٔ روز جمعه باز به خانهٔ ما افتاد. جعفر از شب کله‌پاچه را بار گذاشته بود. صبح جمعه بچه‌ها یکی‌یکی پیداشان شد. همه جزوه را از بر کرده بودند. جعفر کمی دلسردی نشان می‌داد. اما سعی می‌کرد توی جمع این را بروز ندهد. وقتی توی اساسنامه کلمهٔ «کارگر» را پیدا نکرد، حسابی پکر شد. بعد که گفتم ما با شکل آن کار داریم کمی آرام شد.

اساسنامه یک چیزهایی داشت که کمکمان می‌کرد. اما توش یک جدول‌بندی برای دستمزدها ضمیمه که ما از آن چیزی سردر نمیاوردیم. بچه‌ها که جمع شدند، قرار شد یکی میرزابنویس جلسه بشود. یدو خودش پیش‌قدم شد. قلم و کاغذی برایش آوردیم.

شهیدی برای آن‌که نوک بچه‌ها را بچیند، گفت: «از اینکه این یه اساسنامهٔ کارمندیه زیاد پکر نشین.»

سلمان گفت: «ما فقط از شکلش استفاده می‌کنیم.»

جبور گفت: «قبل از این حرفا ببینیم اصلاً ما از اون چه فهمیدیم.»

سلمان و جعفر چهارگوش شدند. سیدهاشم هم خودش را جمع‌وجور کرد.

یدو گفت: «پیشنهاد درستیه.»

جبور گفت:‌ «حالا که خودم سنگ تو چاه انداختم، خودمم درش میارم.» با دو انگشت سبیل‌هاش را کشید:«رفیقی که این را نوشته کمونیست بوده. این را همهٔ ما می‌دونیم. پس می‌تونه یه سندیکای درست و حسابی باشه، اما برای خودشون. با این حرفا می‌خوام بگم ما هم لازم نیس سندیکامون حتماً یه سندیکای کمونیستی باشه. باید جوری تنظیم بشه که از حقوق کارگران، تمام کارگران دفاع کنه. آن هم مقابل کارفرما.»

جعفر سر جایش تکانی خورد. اما لب باز نکرد.

اکبر گفت: «من درس نفهمیدم.»

جبور گفت: «سندیکا از حقوق صنفی ما دفاع می‌کنه. کاری به کار سیاست نداره.»

بشیر گفت:‌ «اگه بخوایم رو این این اساسنامه که تو دستمونه قضاوت کنیم، من این‌جوری برداشت نکردم.»

اساسنامه را از دست یدو گرفت و آن قسمت را که مربوط به ایجاد کتابخانه و برپایی جلسات و سخنرانی و تئاتر و نمایش بود، با صدای بلند خواند.

اکبر گفت:‌ » رأس می‌گه، اینا دیگه کلی با سیاست کار داره.»

جبور گفت:‌ «داره، اما جزو حقوق صنفی ماس.»

شهیدی گفت: «منم مثل جبور فکر می‌کنم.»

سیدهاشم گفت: «خودمون را گول نزنیم، اگه توش کتابخانه هس، دیگه صددرصد کمونیستیه.»

سلمان عصبانی شد: «این چه حرفیه. کتاب خواندن حق ماس. کارگر باید وقت داشته باشه که به خودش برسه. این دیوثا نمیذارن مغز ما تکون بخوره.»

سیدهاشم گفت: «منظورمو نفهمیدی سلمان.»

سلمان از جا پرید: «چی‌رو نفهمیدم؟»

سیده‌اشم گفت: «آخه وقتی کتابخونه دست ما باشه، ما که «مأموریت برای وطنم» توش نمی‌ذاریم.»

سلمان خندید: «حالا نه کتاب‌های کمونیستی از در و دیوار می‌باره!»

سیدهاشم گفت: «قبول!‌ ولی راستش من درست و حسابی نمی‌فهمیدم چه چیزایی جزو حقوق ماس.»

اکبر گفت:‌ «خب اگه ایناس، پس منظور جبور چه بود؟»

جبور گفت:‌ «ها؟ حالا می‌گم. تو اساسنامهٔ سندیکا، کارفرما هس. یعنی ما نمی‌تونیم یه ماده توش بنویسیم که بساط کارفرمایی برچیده …»

جعفر طاقت نیاورد: «خب اون وقت، فرقش با سندیکاهای زرد چیه؟»

شهیدی گفت: «اون اصلاً مطالبهٔ حقی برای کارگران نمی‌کنه.»

جعفر گفت: «می‌بخشیدها. پس این باشگاه ماشگاه‌هایی که شرکت نفت برای کارگراش درس کرده چیه؟ والله یه کتابخونه هم داره که من توش «همشهری توم‌پین» را هم پیدا کردم.»

سیده‌اشم گفت: «شرکت نفت را بذار کنار.»

شهیدی گفت: «شرکت نفت اینقدر می‌چاپه که یک سر سوزن اون را هم خرج کارگرا نمی‌کنه.»

جعفر گفت: «بریم سر حرف اولمون. تکلیف ما با کارفرما چه می‌شه؟»

جبور گفت: «خودتون بهتر می‌دونین. کارفرما سرش به مالکیت خصوصی بنده. کندن اون از جا کار سندیکا نیس.»

جعفر گفت: «خب ما بریم دنبال همون کار که می‌تونه.»

سلمان گفت: «جعفر از همون اول با سندیکا خوب نبود، رو نمی‌کرد. حالا هم که داره کار پیش میره، داره سنگ‌اندازی می‌کنه.»

جعفر گفت:‌ «من دیگه حرف نمی‌زنم. هر چی هم که جمع تصویب کرد قبول دارم. ها، ها.» و دهنش را با دست بست.»

یدو گفت: «کسی حرفی نداره؟»

بشیر گفت:‌ » نه. حرف جبور درسته. حالا بریم جلو، شاید روشن‌تر بشه.»

یدو گفت:‌ «من از اول اساسنامه را می‌خونم، هر جا که کلمهٔ کارمند است آن را برمی‌دارم. بعد سر توضیحش با هم بحث می‌کنیم.»

سلمان گفت: «بخون باباجون. فقط یه کم آرومتر.»

یدو همان‌طور که سرش پایین بود، از روی متن خواند:‌ «سندیکا، مخصوص کارگران صنایع پولاد اهواز است.» توی فکر رفت:‌ «رفقا یه مشکل عمده داریم.»

بشیر گفت: «نگفتم! می‌دونستم قضیه به همین سادگی‌ها نیس.»

شهیدی گفت: «چیه؟» و روی قالی نیم‌خیز شد.

یدو گفت: «اینجا کارمند را تعریف کرده. ما مجبوریم بگیم کارگر به کی میگن.»

سیدهاشم یکهو از جا پرید: «بابا اینکه خیلی ساده‌س. بنویس کارگر کسی است که رنج می‌برد و از صبح تا شب زحمت می‌کشد، اما همیشه خدا، هشتش گرو نه است.»

اکبر گفت:‌ «به همین ولنگ و وازی؟»

جبور گفت: «اکبر رأس میگه، باید جوری تعریف کرد که فقط معنای کارگر را برسونه.»

سلمان گفت: «بنویس! بنویس کارگر کسی است که استثمار می‌شود.»

بچه‌ها کمی عقب کشیدند. شهید سرش را تکان داد و گفت: «چیز خوبیه. اما خیلی عمومیه. یه کمی دقیق‌تر.»

سلمان گفت: «از این دقیق‌تر دیگه نمیشه.»

یدو گفت:‌ «شهیدی راس میگه. دهقان هم استثمار میشه،‌ مگه حاصل کار اون را هم ارباب نمی‌چاپه؟»

سلمان گفت: «چه بهتر، یه جوری بنویسیم که اونا هم با ما بیان. تو همین کارخونه هزار تا این کارگرای ساده، یه مشت فلاحه بدبخت و آواره‌ن.»

یدو گفت: «نه وقتی تو کارخونن، دیگه کارگر حساب میشن.»

سلمان گفت: «من دیگه نمی‌دونم. اگه تو چیزی تو کتابا خوندی خودت جمع‌وجورش کن.»

سیدهاشم گفت: «بنویس کارگر کسی است که خدا همه چیز را به او داده، اما یه عده مفت‌خور همه چیزش را از او گرفته‌اند.»

جعفر دوباره خودش را وسط انداخت: «سید!‌ این دیگه اسمش کارگر نیس. یه آدم بیچاره‌س که فقط دل آدم را می‌سوزونه.»

بشیر گفت: «بدبختی را می‌بینین. ما نمی‌تونیم خودمون را تعریف کنیم.»

احمد که تا این لحظه ساکت بود، گفت: «آی بوام های. چه به روزگامون میاد.»

سلمان ناراحت شد: «بابا یه کم فکر کنین، این چه بساطیه علم کردین.»

احمد کوتاه آمد.

جبور گفت: «سلمان عصبانی نشو.»

سلمان گفت: «احمد ببخش.» بعد رو کرد به یدو: «بنویس آن‌هایی که در ازای کار مزد می‌گیرند.»

شهیدی تو لب رفت. جبور نوک سیبیلش را پیچاند. بچه‌ها یکی یکی همدیگر را نگاه کردند.

یدو گفت: «کامل نیس. این عین تعریفیه که برا تمام مستخدمین میکنن. اینجا هم تقریباً همینو نوشته.»

سلمان عقب کشید: «واقعاً ها، دل میگه عکس دست‌هایمان را بگیریم و چاپ کنیم تو اساسنامه و بنویسیم کارگر کسی است که صاحب چنین دست‌هایی است.» و رفت و تکیه به دیوار داد: «من که فکرم کار نمی‌کنه. آخه پدرم اساسنامه بنویس بوده؟»

شهیدی گفت: «چطوره از خود رفیق استفاده کنیم.» بعد رو کرد به یدو: «حاضره تو جلسهٔ ما بیاد.»

یدو همان‌طور که متن جلویش بود گفت: «یه تعریف من دارم، ولی واقعاً نمی‌دونم اینجا باش هس یا نه.»

سلمان گفت:‌ » بگو بابا، تو یه چیزی بگو.»

یدو گفت: «آخه تو کتابای کمونیستی اون را خوندم.»

سلمان گفت: «باشه حالا بذار یه تعریفش کمونیستی باشه.» و نگاهی به جبور کرد.

سیدهاشم خندید.

یدو گفت: «کارگر کسی است که صاحب وسایل تولید نیست و در ازای فروش نیروی کارش مزد می‌گیرد.»

جبور گفت: «خود خودشه.»

شهیدی گفت:‌ «خیلی هم خوبه. همین‌جا جاشه.»

سلمان گفت: «بنازم به تو. این دفعه هر جور شده یه ملاقاتی با هم جور می‌کنیم.» بعد گفت:‌ «مطمئنی آوردنش اهواز؟»

سیدهاشم گفت: «هیچ رنج و منجی توش نیس، ولی حقاً تعریف خوبیه.»

اکبر گفت: «خب بقیه‌ش را بخون ببینیم چه کار می‌کنیم.»

احمد گفت: «به خودمون امیدوار شدیم.» و چشمکی به سلمان زد.

سلمان سرش را تکان داد: «هر که گفت نون و رطب، تو برو کنجی بکپ.»

احمد گفت:‌ «تعریف باب طبعش دراومده، داره کرکری می‌خونه.»

یدو قال را خواباند: «همهٔ این تعریف را قبول دارین؟»

جبور گفت: «حالا ما یه چیزی درس می‌کنیم، اون‌وقت بد نیس بدیم دس همون رفیقی که این اساسنامه را تنظیم کرده تا ببینیم نظرش چیه.»

یدو دوباره متن را روبه‌رویش گرفت: «تمام کارگران صنایع پولاد می‌توانند عضو این سندیکا شوند.»

احمد گفت: «صب کن!‌ یعنی دار و دستهٔ عبدالغفور هم می‌تونن؟!»

یدو گفت: «اگه اساسنامه را قبول کنن، چراکه نه؟»

سیدهاشم گفت: «اینا کارگر نیسن، نوکر کارفرمان.»

بشیر گفت: «راس میگه، اگه اینا بیان، اخلال می‌کنن.»

یدو گفت: «یه ماده می‌ذاریم تو اساسنامه که هر کی بخواد سندیکا را بهم بزنه، اخراجش می‌کنیم.»

سیدهاشم گفت: «مگه مرض داریم. ما که اینا را می‌شناسیم. خب از همون اول دمشون را قیچی کنیم.»

یدو دیگر جوابش را نداد.

آن روز تا ظهر نشستیم و روی اساسنامه کار کردیم. چیز بدی از آب درنیامد. قرار شد یدو آن را با خودش ببرد و با کمک رفیقی که اساسنامه سندیکای کارمندی را تنظیم کرده بود، راست و ریستش کند.

بعد از نوشتن اساسنامه، دلمان کمی قرص شد. بروبچه‌ها افتاده بودند توی کارگرها که قضیه سندیکا را تبلیغ کنند. جبور که علناً دفتر کارش را کرده کرده بود محل شکایت کارگران. این‌طوری کار خوب پیش می‌رفت. بچه‌های راکتور اتمی هم وضعشان بد نبود. شهیدی یک روز دم غروب با کارگرهای قسمت خودش قضیه را در میان گذاشته بود.

سلمان و یدو هنوز نتوانسته بودند چریک زندانی را ببینند. تا به حال هر چه نقشه ریخته بودند، نگرفته بود. فقط قوم و خویش‌های درجه اول می‌توانستند ملاقات بروند. گاهی پنجشنبه‌ها ساعت سه دوتایی می‌رفتند جلوی زندان و روی کومه‌های خاک می‌نشستند و همین‌طور که دو ساعتی با هم حرف می‌زدند، چشم‌چشم می‌کردند تا آشنایی پیدا کنند و پیامی به داخل زندان بفرستند. جعفر اما همچنان زیرآبی می‌رفت. شب‌ها خیلی دیر به خانه می‌آمد. گاهی وقت‌ها هم بعد از تمام شدن کار خیلی زود جیم می‌شد. یک روز که با هم داشتیم به خانه می‌رفتیم، زبانش باز شد: «یاسین می‌خوام چیزی باهات درمیون بذارم.»

نگاهش حالت خاصی داشت

گفتم: «بگو.»

گفت: «باید قول بدی به بچه‌ها نگی.»

گفتم:‌ «اگه تو بخوای باشه.»

گفت: «به جبور هم نگو. سر موقعش خودم میگم.»

گفتم: «نکنه به سرت زده؟»

گفت: «نه.»

از تو جاده خاکی می‌رفتیم. جعفر پوتین‌هاش را روی خاک می‌سُراند و سرش پایین بود. گاهی غروب‌ها با هم می‌آمدیم سرجاده اسفالتی، بعد از آن با مینی‌بوس می‌رفتیم آبادان. گاه‌گاهی می‌رفتیم. دو اتاق تو بالاخانهٔ یک خانه دورافتاده در اهواز اجازه کرده بودیم که معمولاً شب‌ها آنجا می‌رفتیم. تو هفته هم اگر عشقمان می‌کشید، یکی دوبار به ننه سر می‌زدیم.

جعفر گفت: «می‌خوام کار مخفی بکنم. اگه تو سندیکا نیومدم دلخور نشی.»

گفتم: «با کی؟»

گفت: «نپرسی بهتره. بچه‌ها رو تو هم حساب می‌کنن. معتقدن به درد کار مخفی بیشتر می‌خوری.»

گفتم: «با جایی هم ارتباط دارین؟»

گفت: «بله.»

ایستادم. جعفر هم ایستاد. گردنش را راست کرده بود و مستقیم داشت با چشمان کوچکش تو چشم‌هام نگاه می‌کرد. چانه‌اش از فشاری که به لب‌هایش می‌داد، سفت شده بود.

گفتم: «فکر می‌کنی میشه به جبور نگفت.»

گفت:‌ «حیفه که جبور مخفی بشه. همین کاری که می‌کنه خیلی لازمه.»

گفتم: «مگه تو می‌خوای مخفی بشی؟»

گفت:‌ «اگه پیش بیاد.»

گفتم:‌ «نمیشه به بچه‌ها نگفت. ما یه جوری بهم بسته شدیم. سلمان و یدو تمام عشقشون آینه که یه ملاقاتی بگیرن و برن یکی از بچه‌ها را ببینن. بعدش من و تو ارتباط بگیریم و اونا را تو جریان نذاریم.»

گفت:‌ «شاید نخوان بیان.»

گفتم: «تو از کجا می‌دونی؟»

نشست روی زمین: «اذیت نکن یاسین! من نمی‌تونم خودمو نگهدارم تا سندیکا علم بشه.» و دست کرد توی جیبش و یک بسته اعلامیه درآورد. پنجاه تایی می‌شد. برای اولین‌بار بود اعلامیه بچه‌ها را می‌دیدم. آرمشان آن بالا به رنگ قرمز، شکوه عجیبی داشت. سر چکش مماس با محیط کره و تیغه داس،‌ نیمه کمانی کره را از پایین تا بالا دور می‌زد.

جعفر مثل کودکی از شوق می‌خندید. دلم می‌خواست اعلامیه‌ها را در بغل بگیرم و توی بیابان بدوم. اعلامیه خطاب به خلق قهرمان ایران بود. فقط یک روی آن نوشته داشت. از شکنجه و مقاومت فرزندان دلیر خلق در زندان‌ها و سیاهچال‌ها سخن می‌گفت.

گفتم:‌ «می‌خوای تو کارخونه پخش کنی؟»

گفت:‌ «آره.» بلند شده بود و چانه‌اش را گذاشته بود روی شانه‌ام و داشت اعلامیه‌ها را نگاه می‌کرد. پاک یادم رفته بود که از چه صحبت می‌کردیم.

گفتم: «منم باهات پخش می‌کنم.»

گفت: «فکر می‌کنی بعد از پخش آن بروبچه‌ها را می‌گیرن؟»

گفتم: «نمی‌دونم. ولی تا حالا همچو شکی رو بروبچه‌های ما نکردن.»

گفت: «پلیس که خره. وقتی اعلامیه پخش شد، اول میره سراغ کسانی که نام و نشون دارن.»

گفتم:‌ «درس میگی.»

گفت: «برا همینه که بچه‌ها ندونن بهتره. خوب‌تر می‌تونن خودشونه نجات بدن.»

دوباره یادشان افتادم.

گفتم: «کار سندیکا را چکارش کنیم؟»

جعفر توی فکر رفت: «نمی‌دونم یاسین! واقعاً نمی‌دونم.»

گفتم: «ببین جعفر! هنوز که کار پیش نرفته. تا اونجا که سامان نگرفته، کمک بچه‌ها می‌کنیم بعد که برپا شد، ما خودمون را عقب می‌کشیم. همون موقع هم به جبور می‌گیم.»

گفت:‌ «قبول.»

گفتم:‌ «اگه اینطوره پخش اعلامیه تو کارخونه، کار بچه‌ها را خراب می‌کنه.»

گفت: «راس می‌گی، اما بچه‌ها رو ما حساب می‌کنن.»

گفتم: «دیگه حرفشو نزن. شب می‌شینیم و با هم فکرشو می‌کنیم.»

اعلامیه‌ها را دو قسمت کردیم و زیر پیراهن چپاندیم و راه افتادیم.

تا سر جاده با هم حرف نزدیم. فقط گاه‌گاهی جعفر آهنگ «ای رفیقان» را با سوت می‌زد. قشنگ می‌زد. انگار مدتی بود آن را تمرین کرده بود.

 


نقد حسین ورجانی بر داستان «قبل از شروع» را از اینجا بخوانید.

 


[1] و 2 ـ قسمت‌هایی در مجتمع فولاد اهواز

[3]. نوعی لباس کار

[4]. به زبان عامیانهٔ جنوب یعنی بدبختی.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=3kPA2EFEM%2FxaZBTiAOQIRPrj3GxfN5ZuZLfJBonCDmvX8Ut1B0vrPdDU6%2FS%2BI0MbU7vmE9Q52mcIPgmE%2Bd77AQ%3D%3D&prvtof=6vPSAcFEqX%2BVdaxZ5wMol1NSEQwtrm2WfCGoc6m2So0%3D&poru=eLMh9LovMenH4kblPELu6ZlzN2KSsHJ5GNZhV2Qj%2BU5Agb3UKIwwja2tn%2Fv1l%2FJWTJhMA3lX8pIjhYVNSyP31A%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>