«آن صوفیان ساده …»

۲۹ خرداد ۱۳۹۴
قسمت هجدهم از کتاب «من و یگانه و دیوار» نوشته پرویز خرسند

یگانه جان!

«کین» در چهارشنبه‌ای دیوار جدایی را بالا برد و دست‌های جوان ما در زمستانی سرد، بی‌پناه ماند و چشم‌های مهربان تو – آن خورشیدهای همیشه من – به اشک نشست و صدای مرا سینه سنگ دیوار پاسخ گفت.

ماه‌ها گذشت و ما هم چنان در قلمرو حکومت «کین» مهربانی را زمزمه کردیم و هم آه کشیدیم.

ماه‌هایی گذشت که هر روزش سالی بود و بیم آن می‌رفت که هرگز پایان نگیرد. اما گرفت. و دیوار سخت و سرد در دم عشق تاب نیاورد و دهان گشود و من به تو بازگشتم و اصلی یافتم و وصل معنا شد.

ماه‌ها می‌گذشت و ما دیگر در باغ «مهربانی» بود که راه می‌سپردیم و «دوست داشتن» را زمزمه می‌کردیم.

و ماه‌ها می‌گذشت که هر روزش لحظه‌ای بود و ما نفس‌نفس‌های زندگی‌مان را در لحظه‌لحظه‌ها می‌کاشتیم که عشقمان را دشتی پر از شقایق‌های وحشی کنیم. ماه‌ها می‌گذشت و هر ماه حتی لحظه‌ای هم نبود و همین «اندک» نیز مالیاتش را می‌خواست – که خواب بود و برادر مرگ و پایان – که خواسته و ناخواسته می‌پرداختیم چون او خود از فرصت بودنمان برمی‌داشت وزندگی‌مان را کوتاه و کوتاه‌تر می‌کرد.

تا اینکه «مهربانی» در چشم‌هایت شعله کشید و از ستیغ انگشت‌هایت خورشیدها طلوع کردند و در چهارشنبه‌ای دیگر، هرچه تاریکی بود شسته شد و زندگی‌مان رنگ نور گرفت و من به آفتاب پیوستم.

آن چهارشنبه «غروب» بود و این چهارشنبه «طلوع»، آن چهارشنبه غروب من و تو بود، در پشت دیواری که با همه بلندیش تنها یک سال ارتفاع داشت و این چهارشنبه طلوع من و تو بود در هم. طلوعی که به درازای ابدیت بود و ما در بدایت ابدیت، در چهارشنبه‌ای دیگر دست‌هامان را به هم دادیم و صدامان را به هم بخشیدیم و در هم جریان یافتیم و عشق چنان از چشم‌هامان شعله کشید که هرچه ابر بود سوخت و آبی مهربان ما را در خود گرفت.

من این چهارشنبه را سرودی کردم و در گوش‌هایت خواندم و هر دو طلوع را همیشه جشن گرفتم.

ماه‌ها گذشت، و تمامی لحظه‌ای بیش نبود «که دو خورشید به هم خیره شدند» و ما سالیان را اندک فرصتی می‌دانستیم در لحظه‌ای چه می‌توانستیم کرد؟

و اکنون دوباره چهارشنبه، که اگر در چهارشنبه اول، کین دشمن مرا می‌برد. اکنون مهر تو به این بار سفر بسته‌های هم خون چشم‌هامان را از هم می‌گیریم.

چهارشنبه برای من و تو روز حادثه است. روز جدایی‌های سنگین و میرا و روز پیوندی همیشه و بی‌مرگ.

اکنون در آستانه چهارشنبه‌ای پراشک و پر عشق، از چهارشنبه سیاه اولین می‌گذرم و در چهارشنبه دومین تو را سرود. می‌خوانم که با مهربانی بی‌مرزت، بی‌مرگم کردی و می‌کوشم که این چهارشنبه را به چیزی نگیرم و در ابتدای «رفتن»، «آمدن» را زمزمه کنم.

اگر دومین چهارشنبه نبود، شاید این چهارشنبه چنین سنگین و سخت نبود. و شاید اگر «رفتن» این چنین دشوار نمی‌نمود. «آمدنی» پرامید را زندگی نمی‌داد.

اگر اولین چهارشنبه نبود، این چهارشنبه روز دودشدن بود و هنگامه پایان. اما آن چهارشنبه بود و من در چشم‌های تو زندگی شدم و اکنون اگرچه در این چهارشنبه سیاه می‌زیم اما رنگم نه رنگ دود که رنگ ابری پربار است که می‌دانی و می‌دانم که طلوعی شفاف و همیشه را در پی دارد.

ما که در جدایی‌های چندساعته از دردی سنگین آکنده می‌شدیم اکنون که راه‌های دهان گشوده جدایی را عربده می‌کشند، رنجی بزرگ‌تر از همیشه در جانمان می‌ریزد. و من این رنج را که بزرگ‌تر از همیشه است. دوست دارم، چرا که با خون این رنج بر پایم و با دردی که می‌کشم، معنا می‌یابم. رنج می‌بریم و رنجمان زمزمه عشقی پرشکوه است و صدای بلند دوست داشتن.

روزی «کین» مرا به تنهایی رساند و تو در غربت اتاقت تنها ماندی و هر دو اشک در دیده گرداندیم که چشم‌هامان از چشم‌خانه به دور مانده بود.

و امروز «مهر» مرا از جاده تنهایی می‌برد و تو در اتاقت تنهایی را زمزمه می‌کنی و اشک در چشم‌هامان می‌جوشد. «مهر» یا «کین» به هر دلیل من در جاده‌ای می‌روم که از تو دور می‌شود و تو در جایی نشسته‌ای که مرا جایی نیست.

و سپاسم همه از رنجی باد که مثل خون در رگ‌هایم می‌جوشد و عشقم را سرود می‌خواند.

اگر این رنج نبود و این چنین سنگین و کاهنده هم نبود. چگونه می‌توانستیم دورافتادگی از اصل را چون ایمانی در جان داشته باشیم و روزگار وصل را آرزو کنیم و روزگار وصل را آرزو کنیم؟

جاده مرا می‌برد و من تفاله‌ای بیش نیستم که عصاره‌ام در قفس و تفکر و صدا و خون توست. و تو می‌مانی که جسمی بیش نیستی و تمامی خونت در رگ‌های من است که می‌جوشد.

چهارشنبه برای من و تو روز حادثه است، روز پیوندی همیشه و روز جدایی‌های کوتاه.

با این همه آن «همیشه» است که کوتاه است و این «روزها» یند که تمام‌نشدنی و سنگین‌اند.

تا هستیم سال لحظه‌ای است و سال لحظه‌ها و همین که جدا می‌مانیم هرلحظه سالی است و سال‌هایی.

در برابر این لحظه‌های سال، این لحظه‌های سنگین سعی کن شکیبا باشی و آرام بمانی و به من نیرو بده که بمانم تا هر دو همیشه و یک لحظه را دریابیم و پس از زمستان جاده. در بهار اتاقی، کوچه‌ای، خیابانی دوباره چشم‌هامان را به هم ببخشیم.

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=CLA2%2BlkZ0hrf6IS3dZkIM5ppMRsKvIyIVq4HnAVjgbQH2%2FIrItOY1D640ZCHpQ82wNTbE8KcACCmvmzz7%2FENeg%3D%3D&prvtof=ClTGsNJmN%2BWFevPMHvXbz1HJFpGYLQZEw4c2Ch6yKEA%3D&poru=BLFGIPis9RqPPUhzBi%2BzWRbvWhNbk5yChc22KE8ueuf1ciPETZkPPLd9xI%2B7TAitHCOrztAX2KNgleQ7wYuWqg%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>