بیزار از خواب

۱۷ شهریور ۱۳۹۵
قسمت بیست و یکم از کتاب «من و یگانه و دیوار» نوشته پرویز خرسند

یگانه جان!خرسند

شب از نیمه گدشته است. بستر گشوده‌ام برکه‌ی زلال «خفتن» است و چشم تشنه‌ام در حسرت قطره‌ای خواب، اما مرا سر خفتن و فرونشاندن عطش چشمان نیست. چرا که این تخته بند سال های خواب، برادری «خواب» و «مرگ» را می‌داند و باور دارد. و اینک که آن بندها گسسته و تخته‌هافرو ریخته و کابوس شقه شدن و مرگ پایان گرفته، دیگر بار بر تابوت فریبِ این برادر به گورستان آن برادر نمی‌رود.

در سال های تخته بندی خواب، مرگ، رهایی و آزادی بود، و آرزویی که می‌خواندم و نمی‌یافتم. و امروز که سرشار از زندگی ام، خواب نیز مرگی است که به هراسم می‌افکند.

تا پیش از آن لحظه‌ی بیداری، به هرچه که مرا از خود می‌ربود و فرصتم می‌داد که «کجابودن» و «که بودن»م را فراموش کنم، عشق می‌ورزیدم. و امروز آن همه را دشمن می‌دارم و جداکنندگان را به هیئت مرگ میبینم.

دیروز، زندگی، قطار روزهای مسخره و یکنواختی بود که با زوزه‌ی مرگ به گورستان می‌رفت و امروز، گلگون پرطراوت و شفافی است که رودها را در رگانم زمزمه می‌کند و دریاها را در قلبم می‌تپد.

پیش ازین، زندگی زمان شکنجه بود و عذاب دیدن. دیدن آن همه زشتی و پلشتی و نامردمی. و امروز زندگی، همیشه آبستن لحظه هاست،لحظه هایی که مادران زیبایی اند. پیش ازین، زندگی کویر همه جا کشیده و همه جا شده‌ای بود که مرگ برتابه را بر عربده می‌کشید و امروز جنگلی است پر رمز و راز. و دشتی است با تن پوشی از زنده ترین سبزها.

پیش ازین، زندگی، زندان بود و زمان بودن، و صدای مرگ، نوید رهایی و گور، خانه‌ی موعود. و امروز، زندگی وسعت بی‌مرزی است که دیوار نمی‌شناسد و در، برایش واژه‌ی نامفهومی است.

پیش ازین، بیزار از آنچه بود و ناامید از آنچه باید می‌بود، مرگ را می‌خواندم و نمی‌یافتم، و امروز خشنود از آنچه باید و هست و ناخشنود از آنچه هست و نباید، و امیدوار لحظه هایی آبستن که بی‌شک یک روز زندگی را خواهد زاد. از مرگ بیزارم و خواب را که برادر مرگ است دشمن.

چنین است که در هجوم شب و خواب – کارگزار و برادر مرگ – از خفتن می‌گریزم و عطش چشم‌هارا به چیزی نمی‌گیرم. چرا که زوزه‌ی مرگ را در پشت پرچین های خواب، نمی‌توانم گوش ببندم.

دزدان که آمدند، ما کجا بودیم – نیمی در خواب و نیمی در گور. مگر نه این که آن همه را بردند و صدایی برنخاست؟

در آن هنگامه ها، اگر ما از داشته هامان بی‌خبر بودیم، دشمن، آگاهی کامل داشت. ارزش هامان را می‌شناخت و راز ماندگاری دیر سال‌مان را می‌دانست. و باخبر بود که در چشمه پایان ناپذیر و همیشه جوش فرهنگ ملی، رویین تن و ؟آسیب ناپذیر شده ایم، اما از نقطه‌ی ضعفی نیز که می‌باید گذرگاه مرگ محتوم باشد، بی‌خبر نمانده بود. و انتظار می‌کشید تا بر دامن «خواب» هشیاری مدافع و نیرومندمان را از دست بگذاریم که از گذرگاه گشاده مانده‌ی مرگ بگذرد و قلعه‌ی کهن و نفوذناپذیرمان را تسلیم تباهی کند …. و نقطه‌ی آسیب پذیر، خواب بود و دشمن پیروزی یافت و تباهی آغاز شد. و ما نیمی در گور و نیمی در خواب. یا در گورستان آن برادر و یا در سنگستان این برادر، که خواب برادر مرگ است و دشمن بی‌خواب و بی‌مرگ.

این‌هاکه آسوده می‌خوابند، اگر نمی‌میرند، برای عشقی نیست که به زندگی دارند بلکه به دلیل ترسی است که مرگ در جانشان ریخته است.

اینان با خفتن، مرگ را تمرین می‌کنند و همین که ترس شان ریخت، سر بر بستر می‌گذراند و می‌روند. در حالی که زندگان، مسئولیت زنده بودن را بر دوش دارند و به هر سو که چشم می‌گردانند، صلای دعوتی می‌شنوند به دیدن و شنیدن و برگزیدن و عمل. و می‌دانیم که عمل انسانی اش سخت و طاقت فرساست و غیر انسانی اش سنگین و گناه آلود. نمی‌توان زنده بود و حرکتی برای انتخاب نداشت. که زندگی تحرکی آگاهانه است با اولین و آخرین نتیجه‌ای که «انتخاب» است. زنده بودن و حرکت نکردن، ممکن نیست و حرکت کردن و انتخاب کردن محال است و انتخاب کردن و مسئول نبودن بی‌معناست. این‌هاهمه مثل حلقه های یک زنجیر، به هم پیوسته اند، با حضور یکی، وجود دیگران جاری می‌شود و هستی انسان زنده را سرشار می‌کند، و راه های گریز و گریز را فرو میبندد.

اینک اگر مدعی زنده بودنیم، چشم گشودن و دیدن را ناگزیریم در برابر امواجی که بر نگاه‌مان می‌گذرد، مسئول.

چشم بستن نه نجات دهنده است و نه آرامش بخش. تنها، گناه سنگینی است که بر ثقل سهمگین گناه‌مان می‌افزاید و پشت‌مان را دوتا می‌کند.

چشم که گشودم، زشتی و نامردمی و بیدادی وجودم را آکند و این همه چنان دیر پایید که امید کودکانه‌ام عمری کوتاه یافت و ناامیدی‌ام بزرگ و بزرگ تر شد. بی‌انتظار فردایی – که نه فردا، بل ادامه‌ی امروزی زشت و سیاه و بی‌رحم بود. چشم بستم که بیارامم، اما چشم بستن آرامیدن نبود، مرگی در انتظار مرگ بود.

چشم بستم و خواب را آرزو کردم. درست هم چون محکوم به اعدامی که می‌خوابد و تمامی امیدش این است که بر خواب سنگین، از وحشت مرگ آسوده بگذرد. و من که با وسوسه‌ی ناامیدی به ظلمت خواب آمده بودم، جز مرگ چه انتظاری می‌توانستم داشت؟

بی شک ما همه، از مادر به دنیا پرتاب می‌شویم و به اسارت قفس «خاک» می‌افتیم. پس از این است که یا مثل جوجه مرغی، بر فضله های اطرافمان نک می‌زنیم و رنگ قفس می‌گیریم، یا احساس «این جایی نبودن» می‌کنیم و بر میله های قفس بال می‌شکنیم تا شاید راه پروازی بیابیم.

من و تو، اگر از آن مرغان خانگی بودیم و یا از آن قناریان زرد چهچهه زن دانه‌ای آماده داشتیم و قفسی زرین، و در هجوم سیلی که دنیا را می‌برد، دانه چین و آوازخوان خواب‌مان را می‌کردیم.

اما دیدی که چنان نبودیم. از آرزویی انسانی، بال پروازی ساختیم و میله های طلایی قفس را به رنگ خون و دردمان خواستیم و از خانه درآمدیم. و اینک این جاییم. من آمده از آغل مرغان و تو پرکشیده از قفسی زرین و هردو رسیده به دشت. و اکنون با سبزه هاست که می‌روییم و با شکوفه هاست که می‌شکفیم و زندگی در دست هامان بارور می‌شود.

پیش از این، بیداری رودرویی با دنیایی بود پر بار نفرت و نفرین. و خواب فرصتی برای دور شدن و از یاد بردن و چشیدن مرگی کوتاه. اما امروز، بیداری شکفتن در چشمان توست و خواب پژمردن دور از تو.

دیروز خوش خیال شکست خورده‌ای بودم که آرامش بعد از مرگ را آرزو می‌کردم و به سرنوشت محتومی معتقد بودم که تنهایی و دردی همیشه را بر پیشانی‌ام نوشته بود. و امروز در واقعیت دستانت واقع گرایی هستم که امکان های انسانی را می‌بینم و می‌شناسم و تا همان نهایت است که آرزوی پریدن دارم.

دیروز، با غروری پلنگ وار، بی‌درک امکان‌هابه ماه می‌پریدم و در دره پریشان می‌شدم و امروز با فهم و خلق امکان‌هابر بال آهن می‌نشینم و ماه را تصاحب می‌کنم.

من انسانم، نه بال عقابان دارن و نه نیروی پلنگان. اما اگر به اندیشیدن بنشینم و به خلق کردن برخیزم بلندپروازتر و نیرومندترم.

یادت هست که غروب بود. و در چشمانم همه‌ی آفتاب‌هاسیاه شده بود. و آن همه امید طلوع، بر خشک گونه هایم مرده بود؟

یادت هست که در خاموشی روز، من نیز داشتم خاموش می‌شدم؟

یادت هست که وصیت نامه‌ی مردی تمام شده را برایت می‌خواندم و خود با روز پایان می‌گرفتم؟

یادت هست و به یاد دارم که تو در غروب نشسته بودیو در غروبی که می‌خواندم، رفتی. چنان دور که داشتم انگاره‌ی طلوع را از یاد می‌بردم، و باور می‌کردم که تو نیز به تماشای غروب مردی آمده بودی نه به نجاتش.

با کوله بار سنگینی بر دوش. و اشک هایی خشکیده در ته چشمان، و دردی آماس کرده در قلب به غروب می‌رفتم و همه چیز با من و در من سیاه می‌شد و می‌مرد.

داشتم خاموش می‌شدم و به آخرین طلوع – که شاید اصلا نبود، چرا که در غروب چشیده بودمش – می‌اندیشیدم، تا رنج غروب کردن را آسان کرده باشم.

نگاهم که عمری در آسمان گشته بود اینک بر زمین بود که از این همه گور، گوری هدیه می‌کردم. و فکر می‌کردم که چه سرمای راحتی در پوستم خواهد دوید و چه زود خواهدم پوساند و چه ساده تمام خواهد کرد!

داشتم به مرگ رضایت می‌دادم. زمین زیر پایم نرم می‌شد. فرومیرفت و به خویشم می‌کشید و چون سگی این پاره استخوان را می‌جوید و می‌بلعید.

داشتم می‌رفتم – به غروب یا به زمین؟ چه فرقی می‌کند؟ – و صدای تو می‌تافت. گفتم آن آخرین طلوع به غروبم می‌خواند. و اندیشیدم چه خوشبخت کسی که در سکوت تنهایی، صدای دعوت کننده‌ای – حتی به مرگ – بیابد.

به غروب می‌رفتم، و طنین صدایت غروب را پر کرده بود. به زمین می‌رفتم و انعکاس صدایت محو می‌شد. دیر هیچ صدایی نمی‌شنیدم، جز صدای گشوده شدن دهان خاک و جویده شدن من و سکوت ایمان به غروب محتوم آدمی.

داشتم غروب می‌کردم و خاک مرا می‌بلعید که دیدم خورشیدی از غروب بالا می‌آید. گفتم: نه، آفتابی است که می‌میرد، مگر طلوع و غروب- یکی در آغاز و یکی در پایان، در- همانند نیستند؟ گفتم: رها کنم،امیدواری در پایان، مردن را سنگین تر می‌کند. امید را برانم و مرگ تسکین دهنده را بپذیرم.

گفتم: چشم ببندم تا غروبی که امید طلوع را در من انگیخته،کامل شود و شب مرگ را بشارتم دهد.

چشم بستم و به شبی اندیشیدم که باید پشت پلک هایم می‌بود. که دیدم پلک هایم گرم شد. گفتم: پس از گرما،سنگینی است و بعد تمام. این مرگ است که بر پلکم می‌گذرد و «پایان» را بشارت می‌دهد.

پلک هایم داغ شد. گفتم: اینک آرامش مرگ.

پلک هایم سوخت. خواستم بگویم نفرین بر مرگ راحت کننده که اینهمه رنج آور است، که دیدم طلوع که دیدم آفتاب که دیدم روز.

گفتم: دیوانگی است. طلوع در غروب ممکن نیست.

چشم گشودم. هراسان چشم گرداندم،خورشید در مشرق بود. دوباره به غرب: آفتاب در غروب می‌تافت. به شمال:خورشید می‌درخشید. به جنوب: آفتاب می‌بارید. به آسمان: به تمامی آفتابی بود. به زمین:آفتاب می‌رویید…

گفتم:این همه خورشید؟!

باورم نشد. فکر کردم: این خاصیت مرگ است. در پایان،دنیا پر از آتش می‌شود و هر چه هست می‌سوزد. این آتش پایان است و من دارم می‌سوزم. خورشیدی نیست، این مرگ است که از همه سو می‌تابد.

چشم بستم و گفتم: تمام.

اما صدایی در من ریخت. مثل صدایی که بر موسی در «طور» مثل صدایی که بر محمد در «حرا» و مثل صدایی که بر عیسی در عروج:

بیا!بیا!

و پنداشتم که دعوت مرگ است.

صدایی می‌گفت:

بیا!بیا!

و من بی‌آن که یارای امیدوارشدن داشته باشم،از وحشت آکنده بودم.

الهی: الهی: لماذا ترکتنی.

خدایا!خدایا!چرا تنهایم گذاشتی؟

من بودم یا عیسی؟ چه تفاوتی می‌کند؛مگر نه هر دو در راه و در پایان؟ می‌آیم. می‌آیم.

گفته بودم،یا داشتم می‌گفتم؟ گفتم: این مرگ است که می‌وزد. و این منم، لقمه‌ای در دهان گرگ همیشه‌ی آدم.

دوباره چشم بستمف و این بار من بودم که مرگ را صدا می‌زدم:

بیا!بیا!

که صدایی، مثل صدایی در «طور» مثل صدایی در عروج، و مثل صدایی در «حرا» مراخواند.

گفتم: یعنی مرگ، خداست؟ این همه مهربان. این همه صاف! این همه پاک!

و چنین دعوت کننده و آرامش بخش؟!

دوباره صدا کردم: بیا! بیا!

و صدایی مثل صدایی در «طور» بر «صلیب» و در «خرا» بارید. و من رها شدم. گفتم: اینک مرگ، مرا دریاب!

از خاک جدا شده بودم و خاک از کمن دور می‌شد و بالا می‌رفتم. گفتم: مگر «مرگ» خدای اعماق نیست؟ پس چرا به آسمان؟

که دوباره صدایی مثل صدایی در «طور» بر «صلیب» و در «حرا» … و طاقتم نماند که بهار می‌وزید و تمامی باغ های جهان در من، سبز می‌شدند، جوانه می‌زدند، می‌شکفتند و به بار می‌نشستند.

تاب چشم بستنم نماند، چشم گشودم و دیدم که نه در خاک که بر خاکم و آفتاب از همه سو می‌روید و می‌بارد و تو مرا در وسعت چشمانت پناه داده‌ای و خود در غربت چشمانم نشسته ای.

«تولدی دیگر»؟نه، فقط تولد.

من زاده می‌شدم و در چشمه‌ی مهرت چرک و خون سالهای درد و تنهایی و مرگ را می‌شستم. و عریانی‌ام با تارو پود نگاهت تن پوشی می‌یافت. و من رویین تن از پوششی چنان مهرآگین، متولد می‌شدم و انسان و دنیایش را باز می‌یافتم.

باز هم دروغ بود و نیرنگ، سود بود و سرمایه و دندان نمودن و انسان دریدن. اما با این همه دنیا بود و انسان . و در انسان چیزی بود که روشن و زلال بود. تاریک و تیره بود و هرچه بود دعوتی به امید و زندگی و ماندگاری بود.

تو چشم مرا به آبها گشودی و نگاهم را از مردابی رهانیدی که داشت می‌بلعیدم تو انسان را به من نمودی و امکان های سالم انسانی را.

اینک چگونه می‌توانم چشم برهم بگذارم، و خواب را که برادر مرگ است رضایت دهم؟

چنین است که چشمانم در عطش یک قطره خواب می‌سوزد و خواب اتاقم را پر کرده است، اما مرا سرخفتن نیست. بیدار می‌مانم و به زوزه‌ی گرگ هایی گوش می‌دهم که با خشم منتظرند وبرچهره‌ی شب ناخن می‌کشند.

بیدار می‌مانم چون تمام زندگی‌ام به ناگزیر در خواب گذشته است. و اکنون در این نهایت – که شاید بلند هم نباشد – از یک لحظه چشم یستن نیز می‌هراسم که هر چشم بستنی، بی‌خبر گذشتن از کنار چشمه‌ی لحظه‌ای است که بستر خوشبختی سیال و زبایی و زندگی است.

بیدار می‌مانم چرا که هر لحظه تصویری از توست و از زندگانی من. و من چگونه می‌توانم با چنین عطشی یه زیستن و «با تو بودن» خواب را رضایت دهم؟

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=6EJqM7%2FeyOF7SsEPoI4Ptqe4qXzru7VpOAxboUmzBC84gZE2PCV2S293DZHosfuDpbQ5%2Bs3utktZEv9yO8vW1g%3D%3D&prvtof=LksNoVBY%2Fi9Ms7n6fqRkYIe87HBA4jGlSTbsl867Oso%3D&poru=7uKLJKtssOtkMctv1zX6jLuOWHLknACD%2FuOcTN8KJKRnVhLYjV7PseXeq3tPDNH0Xvl%2BKTdjufMzl3DCVBUUjw%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>