از مرگ نهراسیم

۱۰ آبان ۱۳۹۵
سه شعر از برتولت برشت / ترجمه بهروز مشیری

• نظر به اینکه همیشه گرسنه می‌مانیم

زیرا که

نان سفره ما را ربوده‌اید

مصمم شدیم که ثابت کنیم

بین ما

و نان و گندم خوب

به جز یک گام

فاصله‌ای نیست

تفنگ‌هایتان

سرهای ما را نشانه رفته است

مصمم شدیم که از مرگ نهراسیم!

 

• می گویند: زمانی که داری، بخور، بنوش و شادباش.

اما چگونه می‌توانم بخورم و بیاشامم

هنگامی که می دانم

آن چه را که خوردنی است

از دست گرسنه‌ای ربوده‌ام

و تشنه‌ای به لیوان آب من محتاج است.

 

• نیکی را چه سود

هنگامی که نیکان، در جا سرکوب می‌شوند،

و هم آنان که دوستدار نیکانند؟

آزادی را چه سود

هنگامی که آزادگان، باید میان اسیران زندگی کنند

خرد را چه سود

هنگامی که جاهل، نانی به چنگ می‌آورد،

که همگان را بدان نیاز است؟

به جای خود نیک بودن، بکوشید

چنان سامانی دهید، که نفس نیکی ممکن شود

یا بهتر بگویم

دیگر به آن نیازی نباشد.

به جای خودآزاد بودن بکوشید

چنان سامانی بدهید، که همگان آزاد باشند

و به عشق ورزی به آزادی نیز

نیازی نباشد

به جای خود خردمند بودن، بکوشید

چنان سامانی دهید، که نابخردی

برای همه و هرکس

سودایی شود بی سود.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=tapuk9CAwoVjXgqSZ0pSnymotausx19TtSh6zaLgWPUDM%2F%2FJEdqiA51gQuy7L%2F6Pwrb5Di0249OeElImhMhoCA%3D%3D&prvtof=rzPXaw%2BMZb4R9G8aQymLt15bLfgt49CFSJ%2FwNHV5w2I%3D&poru=ZSukbtAViGyeF%2Bk2YgKfRHpMRlABs%2FTieTr5xI%2FcjPE75iIZj3rpXRVn0%2FW7SkzSl0xq09EvT50tUgf5U%2FOKWQ%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>