ذهن اسطوره‌ باف پیشامدرن، مقصر اصلی سقوطِ پلاسکو

۱۰ بهمن ۱۳۹۵
لیلا پاپلی یزدی (متخصص باستان‌شناسی فاجعه)
باستان‌شناسی فاجعه -disaster archaeology- شاخه ای از باستان‌شناسی معاصر است که نخست بار توسط ریچارد گولد، استاد باستان‌شناسی دانشگاه براون، در سال 2001 و در برج‌های تجارت جهانی و با هدف بازسازی الگوهای فاجعه‌ای فرهنگی/ انسانی به کار گرفته شد. یکی از نخستین بارهایی که روش باستان‌شناسی فاجعه در جهان در مورد فاجعه‌ای طبیعی- فرهنگی استفاده شد در "بم پس از زلزله" بوده است. این پروژه تنها پروژه‌ی ایرانی ثبت شده در دایره‌المعارف جهانی باستان‌شناسی است. پس از آن لیلا پاپلی و همکارانش در کشمیر پاکستان -پس از زلزله-، جنگ کویت، استعمار در خوزستان و موارد فرهنگی فاجعه پژوهش کردند. پژوهش‌هایی که عمدتاً به دلیل موانع پیدا و پنهان به انگلیسی منتشر شده است.

ذهن اسطوره‌ باف پیشامدرن، مقصر اصلی سقوطِ پلاسکو

مسئله‌ی آدمی ‌که تخصص اصلی‌اش فاجعه و سرکوب است با وضعیتی چون وضعیت پلاسکو دقیقا این است که قسمت‌های نمادپرداز ذهنش در‌می‌ماند. درست شبیه اینکه باتلاقی باشد از عینیت… مغز ‌می‌ماند در گل ولای این باتلاق. بعد ربط ‌می‌دهد همه چیز را بهم. سعی‌ می‌کند تحلیل کند، توضیح دهد. شبکه‌ای از فجایع‌ می‌سازد، الگو‌ می‌پردازد. برای متخصص فاجعه، پلاسکو، نه ققنوس است نه نمادی از وضعیتِ هولناک ساخت سیاست که خودِ ساخت قدرت است، خود ضعف مدیریت شهری، خود فساد اداری، خود هول، خودِ هراس، خودِ نکبت.

فاجعه شکلی از مواجهه است با نقاطِ ضعف انسانی. فاجعه به جامعه‌ی بشری پوزخند‌ می‌زند که همیشه در یاد داشته باشد چیزهای بسیاری هست که همچنان غیرقابل کنترلند. امتزاج تنِ لهیده‌ی آدم با آهن و پولاد و نخاله دقیقا یادآور‌ میزان شکنندگی تنانه‌ی ماست. نشانمان‌ می‌دهد که عینیت بدن ما، جسم ما، تا چه حد رقت‌برانگیز و موقتی است. همین ضعف و تنش است که بیش از هر چیزی فاجعه را هولناک‌ می‌کند. در کشمیر پاکستان با زلزله‌زدگان بسیاری حرف زدم/ زدیم که تنها چیزی که مدام به ‌یاد‌ می‌آوردند قطعات تجزیه شده‌ی بدنِ آدمیانی بود از‌ میان آوار در آمده. در کویت، همه ترجیح می‌دادند در بابِ جنگ سکوت کنند، سکوتی که کمی‌اش سیاسی بود و قسمت بزرگیش ترجیح به سکوت در مقابل آن همه درد سیستماتیک.

در تمام روزهای پلاسکو تلاش کردم فهم تخصصی‌ام از موضوع را به کار بگیرم. واضح است که سیستم حاکمیتی به متخصصانی مانند من و همکارانم که سال‌ها مواجهه با فاجعه را ثبت کرده‌ایم، نیاز ندارد و ما را به کناری رانده و ازمان یاری نمی‌خواهد اما این دلیل نمی‌شود ما نیز فهم خودمان از وضعیت را جدی نگیریم. بگذارید نخست در مورد ماهیت فاجعه بنویسم.

فاجعه عمدتا یک فرایند است. تلاش ستادهای بحران در ایران به ویژه در سال‌های اخیر معطوف است بر دفعتی و استثنایی نشان دادن فاجعه. تلاش دارند به ما بقبولانند که وضع امن و امان است و فاجعه ‌یکهو و دفعتا از راه‌ می‌رسد. حال آنکه همین استثنایی نشان دادن اوضاع، خود به راحتی‌ می‌تواند فاجعه را گسترده و آن را پخش کند.

نخستین امرِ واقعی در مورد فاجعه این است که بدانیم فاجعه، استثنایی و دفعتی نیست. فاجعه فی نفسه‌ یک فرایند است. در مورد خاص پلاسکو، "غصب" ساختمان قدم نخست در راستای فروپاشی‌اش بوده. غصب، صاحبان اصلی ساختمان و مسئولان بی‌واسطه را کنار زده و بنابراین با قراردادن مالکیت ساختمان از خصوصی به عمومی ‌راه را بر "درآمدزایی" هر چه بیشتر گشوده است. دومین قدم را نگاهِ ما به "میراث" برداشته. پلاسکو چرا در سازمان‌ میراث فرهنگی ثبت نبوده است؟ آیا ساختمانی که نماد تهران مدرن و یکی از نخستین ساختمان‌های تجاری مدرن نه در ایران که در خاورمیانه و سمبل تغییر وضعیتِ بازار از بازارهای افقی سنتی به بنایی عمودی و بلندمرتبه است ارزش ثبت نداشته؟ از منظر باستان‌شناسی شهری البته که داشته و البته از منظر قانون عتیقات مصوب سال ۱۳۰۹ که تنها پدیده‌های مرتبط با صد سال و قبل از آن را شامل خود کرده، این ساختمان لابد ارزش ثبت نداشته است. واضح است که قانونی چنین قدیمی، ‌مهملی برای احتمال تکرار چنین وقایع سهمناکی را فراهم کرده است."ثبت" سبب‌ می‌شد مسئولی برای ساختمان پیدا شود و وضعیت برق و آب و شرایط مرمتی آن گزارش شود. در شرایط حاضر ظاهرا پرونده‌ی جامعی از وضع ساختمان موجود نیست.

سومین قدم را اقتصاد نئولیبرالی برداشته است تا پلاسکو را با خاک یکسان کرده و یکسان کند. "مرکز خرید و بازار پالادیوم" را دیده اید؟ پالادیوم، محل خریدِ از ما بهتران است. محلی برای جمع‌شدن‌های گه‌گداریشان یا برای گذران یک بعدازظهر. پالادیم اما شناسنامه ندارد. سطحِ کامل است، فاقد پیشینه و رابطه‌ی ارگانیک با شهر است. کپی‌ای است رنگ‌ورورفته از نمونه‌های شرق آسیایی‌اش. شما نمونه‌ی بسیار شیک‌تر و منسجم‌ترش را در دبی یا کویت‌ می‌توانید ببینید. یک صدم پولی که در جایی شبیه پالادیوم ریخته شده‌ می‌توانست جایی شبیه پلاسکو را نجات دهد. اما تهران نشان داده که خود انکارِ شناسنامه‌اش است. فروشگاهِ زشت و شیشه‌ای کنار ساختمان قدیمی ‌پست را دیده‌اید؟ دیده‌اید که چه بر سر منظر این بنای تاریخی آورده؟ تهران تمایل دارد پولش را خرج محلات شمالی و پالادیوم‌ها کند، خرج جایی که‌ می‌داند از آن درآمد خواهد داشت. پلاسکو برعکس بود؛ شناسنامه داشت، اصلا خودش شناسنامه بود، اما در دست مردمی ‌از همان‌ میانه‌ی شهر، کمرکشِ شهر. همانجا که باید با حدت سرکوب شود. همانجا که ‌میدان انقلابش تبدیل شده به محل رویش گل‌های بی‌ریخت سیمانی، که چارراه ولیعصرش تبدیل شده به فک‌های گاز گیرنده‌ای از نرده‌های زنگ زده‌ی هولناک ضدِ دیالوگ. این تکه از شهر، تکه‌ی تاریخی‌اش، تکه‌ی ناراضی و معترض هم هست. همین است که اصلا سیاست کلی مبتنی است بر آب گرفتن روی هر چه تاریخ اینجاست. تاریخی که لایه‌لایه روی هم جمع شده است. سیاست کلی مبتنی است بر هر چه بیشتر تخریب منظر فرهنگی این تکه از شهر و در عوض ساخت پالادیوم پشت پالادیوم آن بالاها، جای باغ‌های گسترده‌ی قجری برای پول درآوردن و خرج‌کردن در راستای سرکوب کمرکشِ شهر.

پلاسکو یک شبه نریخت و دست کم حدود چهل سال از اعدام سازنده‌ی اصلیش تا همین دو هفته پیش مقاومت کرد. پلاسکو وقتی مُرد که ساختار اجتماعی ایران بی‌اینکه لزوما سمتِ ایدئولوژی خاصی باشد یا فکری به حال عواقبش کرده باشد، شروع کرد به حذف کارآفرین‌ها به اسم مدِ روزِ "ضد سرمایه‌داری". ساختمان‌هایشان را غصب کرد، پول‌هایشان را ضبط کرد و به جای تمرکزش بر تغییرات ساخت قدرت تلاش کرد ساختِ اجتماع را تغییر دهد. اجتماعی که ناگهان شروع کرد به خوردن خودش. که خودش جذام خودش شد. انگار نه انگار که سیستم اجتماعی باید چیزی را جایگزین کند که این مردم از کار، بی‌کار شده باید جایی کار کنند که سطحی از آموزش و مسئولیت و مدیریت لازم است.

فاجعه‌ی پلاسکو اما از فرایند افولش جدا نیست. تجمیع آن همه کولر و مغازه، لایه‌لایه شدن و سنگین شدن ساختمان را در پی داشته است. این وضعیت عادی ساختمان‌های تاریخی رها شده است که لایه‌لایه‌ می‌شوند. همین را من و همکارانم در بم در ساختمان‌های نیمه‌مدرن ثبت کرده‌ایم. ساختمان‌هایی که در طول زمان به دلیل سیستم ابترِ مرمت و نوسازی و نبود مشاوره‌های درست به جای نوسازی سنگین و سنگین تر شده بودند و سرانجام سبب شدند که سازندگانشان زیر خروارها آوار و تیرآهن دفن شدند. من شخصا بارها در هنگام گذر از کنار پلاسکو به سنگین شدن هولناک ساختمان فکر کرده بودم. اما به موضوعی عمیق‌تر فکر نکرده بودم. موضوعی که این روزها قلبم را به هم پیچیده است و شاید آن، دلیل اصلی و کاملا غیر عینی ریزش پلاسکوست. تلاش‌ می‌کنم توضیحش دهم…

پلاسکو اگر قرار باشد نماد چیزی باشد، اتفاقا نماد چیزی است که اصلا موجودیت نیافته، نماد یک دروغ بسیار بزرگ است؛ نماد "تهرانِ مدرن".‌ می‌پرسید چرا؟ خواهم گفت… از منظر من ایرانی هرگز مدرن نشده و اتفاقا در هم ریختگی آموزه‌های مدرن و سنت در همین وضعیت اسفناک پلاسکو عینی است.

در مدرنیسم، فردیت از ویژگی‌های اصلی است. فرد به جای قبیله و کلیت جامعه و شاه ارزش‌ می‌یابد. اما ما در ایرانِ امروز، پنج دهه پس از افتتاح پلاسکو، هنوز ارزشی برای جان خود قائل نیستیم. برای ما هنوز که هنوز است ، فاجعه پسامدِ گناه و خشم زمین است. در یک دهه‌ی پیش از جان‌های درد دیده در فجایعِ عمدتا طبیعی بسیار سوال تکراری "گناه ما چه بوده؟" را شنیده‌ام. پاسخ تکراری منِ متخصص که "تو بی‌گناه‌ترین انسان جهانی هموطن! و گناه، گناهِ ساختار سیاسی بی‌توجه و ساختار اجتماعی بی‌توجه‌تر و آموزش‌ندیده است" درمان دردها نبوده. چرا؟ به این دلیل که گرچه ما در خانه‌هایی با آشپزخانه مدرن زندگی‌ می‌کنیم هنوز اذهانمان مدرن نشده است. ما درد را به شکل اسطوره‌ای تعبیر‌ می‌کنیم، هنوز آن را از آنِ دیگری‌ می‌دانیم، از آن گناهکار. بگردید در توئیتر و فیس بوک و ببنید چند نفر روز فاجعه پلاسکو، آتش‌سوزی یک ساختمان قدیمی ‌سنگین و مرمت نشده را به بدحجابی و گران‌فروشی منسوب کرده‌اند! ببینید چند نفر به آواربرداری غیر تخصصی اعتراض کرده‌اند؟ اگر این توجیه اسطوره‌ای جواب ندهد‌ می‌رویم سراغ تئوری توطئه تا اندک آبی بر آتش درونمان بریزیم. اما واقعیت این است که اگر آدم‌های توی ساختمان نسبت به بدن خودشان حس مسئولیت‌ می‌کردند، اگر فرماندهان آتش‌نشان‌ها نسبت به بدن‌های زیردستانشان، اگر شهرداری و شورا و‌ میراث فرهنگی نسبت به بدنِ شهر و اگر خود آتش‌نشانان نسبت به بدن‌هاشان مسئول بودند فاجعه با چنین عواقبی مواجه نمی‌شد. کافی بود فهرست اولویت‌ها در فاجعه که هر متخصصی از بَر است مورد استفاده قرار‌ می‌گرفت. آن وقت آنش‌نشانان باید ساختمان در حال تخریب پیش‌رونده را فدا‌ می‌کردند تا جان‌هاشان نجات یابد. اما ظاهرا مدیران آنها، مال را بر جان ترجیح داده‌اند… قصوری که در هر جای جهان‌ می‌توانست با تنبیه و توبیخ و حتی از دست دادن همیشگی مشاغل مربوط به فاجعه همراه باشد.

راه حل جلوگیری از تکرار فاجعه از منظر منِ متخصصِ باستان‌شناسی فاجعه، در وحله‌ی اول دوری‌گزینی از تعابیر شاعرانه و تئوری توطئه و سپس بازخوانی واقع‌گرایانه‌ی مسئله است. مسئله این است که ساختمانی قدیمی ‌به دلیل بی‌مسئولیتی ما، تکرار‌ می‌کنم «ما»! و ساختِ سیاسی و مدیریت شهری، روی سرمان خراب شده است. «ما»… هر کدام «ما» مسئولیم، هر کدام ما که فکر‌ می‌کنیم تصادف و فاجعه و زلزله جایی بیرونِ ماست، چیزی برای یک دیگری و نه برای من.

برای آنکه جلوی فاجعه‌ای شبیه مرگ چهل‌هزار انسان بی‌گناه در بم گرفته شود یا آتش‌نشانان دیگر زیر خروار آوار دفن نشوند این «ما» باید جلوی تکرار بایستد. باید یاد بگیرد که فاجعه محصول تقصیر و خشم زمین نیست، بلکه نتیجه‌ی بی‌تدبیری، بی‌توجهی و اذهان مدرن نشده‌ی ماست که زندگی در خانه‌ی آپارتمانی را مدرن شده می‌پندارد:

  1. باید از اِن.جی.اوها و افراد متعهد به جامعه‌ی مدنی خواست که چالش و انتقاد نسبت به مدیریت شهری [نه فقط در مورد تهران] را ادامه دهند.
  2. لازم است از متخصصان فاجعه خواست تا به صورت علمی ‌نشان دهند که چه قسمت‌هایی از شهر در معرض خطر است. نقشه‌ها باید به مردم و صاحبان اصناف تحویل داده شود.
  3. لازم است خود شهروندان دقیقا آموزش ببیند که چه فرایندی به فاجعه ختم‌ می‌شود و در هنگام رویداد فاجعه اولویت با نجات جانِ شخص خود و همکارانشان است.
  4. لازم است متخصصان ایمن‌سازی، شهرسازی و نوسازی فعالیت کنند و دست‌کم [اگر مدیران هم نمی‌گذارند] با استفاده از رسانه‌های مجازی به مردم آموزش بدهند.
  5. لازم است متخصصان علوم انسانی در مورد چرایی بی‌توجهی ایرانیان به جانشان [و حتی مالشان] و تفکرگریزی در مورد فاجعه پژوهش کنند.
  6. لازم است یاد بگیریم که جان انسان، هر انسانی در اولویت نسبت به هر مال و انباشته‌ای است.
  7. نکته‌ای که نباید از منظر دور بماند مسئله‌ی مناسبات جهانی است. باید در ذهن داشته باشیم که گذر از «دیوار» و مرز فقط به معنی برقراری روابط اقتصادی و درآمدزایی یا مهاجرت نیست. مسئله اصلی، بهبود کیفیت زندگی است. کمک گرفتن در مواقع فاجعه هم هست. نخست آنکه همگرایی جهانی‌ می‌تواند ما را در فهم پروتکل‌های بین‌المللی یاری رساند [پروتکل‌هایی که به نظر‌ می‌رسد در فرایند امداد و آواربرداری پلاسکو حتی بررسی هم نشده اند].

دوم‌ می‌تواند کمک کند تا از متخصصان فاجعه، شهرسازان و … کمک بگیریم و سرانجام در وقت فاجعه سبب خواهد شد آنها به‌ یاری ما بیایند [نگاه کنید به زلزله ‌هائیتی و نپال].

  1. یادمان باشد امتزاج گوشت انسان و آهن و مرگ ده‌ها نفر تنها وقتی روی‌ می‌دهد که خود نهادهای مدیریتی، بدون توجه به تخصص، اقدام به ورود به مسائل بی‌نهایت تخصصی می‌کنند. یادمان باشد ما نسبت به بدن خودمان و بدن فرد فردِ هموطنان و هم جهانان‌مان مسئولیم. یادمان باشد که باید مسئولیت‌مان را به‌طور روزانه بیاد آوریم و به مفاد آن عمل کنیم. یادمان باشد اگر اینطور نباشد مسئولیت ما نه فقط درخون خودمان که در خون ریخته‌ی شده‌ی فرد فرد آدم‌های له شده در چنین فجایعی دخیلیم.
  2. فاجعه و عواقبش بیش از آنکه ربطی به اسطوره‌ها داشته باشد، امری سیاسی است. در فضایی که متخصصان خانه‌نشین شده‌اند، در وضعیتی که معترض سرکوب‌ می‌شود، در وضعی که مردم چنان مشغول سرکردن روز به شب هستند و نانی نیست و خرخره‌ی مدیریت‌ها را فساد اداری و ساختی گرفته، نمی‌شود انتظار داشت کسی به جان شهروندان عادی و تلاش برای مدرن شدن اذهان وقعی نهد. مگر آنکه ما بخواهیم…

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=eOcytwG12tZBK0JToaup%2BZl6N8EtEqn%2FBzPhIpCbAeZyLa0McR7P%2BsHLzNkX8lS6AO6rk0BYcL4KWh%2BLVHb2XQ%3D%3D&prvtof=y3fXzp0WyRY2YwZqN87Lhmhn1WRmUrSdidmIq2v4Cpc%3D&poru=aayJanK7PwAgknhhh2mX%2FG2ymPTraybKLast1GLWyOOclLzj70CEWC4hp8y9%2FzrhJF1%2BO%2FFWOzP7lwFHRU%2B%2FHw%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>