کسی تو را ز من نمی‌خرد ای دل

۳۰ دی ۱۳۹۶
سهیلا ملکی
یه آقایی روی ویلچر بهم نزدیک شد و گفت شما هم با اینها اومدید؟ و چرا اومدید؟ گفتم قراره داستان بنویسیم و این صحبتها . یهو انگار خیلی خوشحال شد و شروع کرد از خودش گفتن ، حدودا 50 ساله بود و فکر کنم 90 درصدی جانبازی داشت تمام بدنش پر از ترکش بود و قدرت کنترل دفعش روهم نداشت . یک بار ازدواج کرده بود و چند سال بعدش جدا شده بود و اومده بود آسایشگاه . عاشق فلسفه بود و میگفت خیلی فلسفه ی غرب مطالعه میکنه و راجع به چند نظریه شروع کرد به صحبت کردن.

کسی تو را ز من نمی‌خرد ای دل

سهیلا ملکی 

سال ٨٧- ٨٨ یعنی وقتی ٢٢-٢٣ ساله بودم به یک کلاس داستان نویسی می رفتم. یک روز قرار شد از طرف کلاس، ما رو به آسایشگاه جانبازای قطع نخاعی ببرن و ما از خاطرات و حرفهای اونها الهام بگیریم و یه داستان در اون حوزه بنویسیم. فضای داخل آسایشگاه خیلی سرد و بی روح بود انگار که اصلا زندگی توش وجود نداشت خیلی هاشون ماه به ماه هم ملاقاتی نداشتن یک سری از جانبازها هم دائم اونجا نبودن و فقط آخر هفته ها داوطلبانه میومدن تا خانواده شون یه استراحتی کنن و خستگی در کنن ، چون رسیدگی بهشون خیلی سخت بود . تا اونجا که یادمه پرستارهاشونم میگفتن که حقوق زیادی نمی گیرند و خیلی هاشون انگیزه های حمایتی بالایی نداشتن . داخل یک سالن چند تا از جانبازها رو آورده بودن که برای ماها صحبت کنن و مشخص بود اونها رو هم به زور راضی کردن و خیلی تمایلی به تکرار مکررات ندارن ، در مقابل بچه های کلاس هم اصلا رعایت نمی کردن و کلی به این بی نواها توپیدن و اونها رو مسئول همه بدبختی ها و بی عدالتی ها و مشکلات جامعه قلمداد می کردن. من واقعا تحمل اون فضا رو نداشتم و از سالن زدم بیرون و رفتم لبه ی حوضی که تو حیاط بود نشستم تا کارشون تموم شه و بیان بریم. چند دقیقه بعد یه آقایی روی ویلچر بهم نزدیک شد و گفت شما هم با اینها اومدید؟ و چرا اومدید؟ گفتم قراره داستان بنویسیم و این صحبتها . یهو انگار خیلی خوشحال شد و شروع کرد از خودش گفتن ، حدودا ۵۰ ساله بود و فکر کنم ۹۰ درصدی جانبازی داشت تمام بدنش پر از ترکش بود و قدرت کنترل دفعش روهم نداشت . یک بار ازدواج کرده بود و چند سال بعدش جدا شده بود و اومده بود آسایشگاه . عاشق فلسفه بود و میگفت خیلی فلسفه ی غرب مطالعه میکنه و راجع به چند نظریه شروع کرد به صحبت کردن. من هم سعی می کردم با ذوق به حرفهاش گوش کنم و تشویقش کنم . موقع داروها و آمپولهاش شده بود و یک پرستار اومد که ببردش تو اتاقش. آقای جانباز به من گفت میشه شما من رو ببرید تا اتاقم؟ منم گفتم باشه و به پرستار گفتم من میارمشون . تو مسیر حیاط تا اتاقش گفت میشه داستان زندگی من رو بنویسید؟ گفتم اگه بخواید می نویسم . گفت پس میشه شماره تون رو بدید تا اگه چیز جدیدی به ذهنم اومد براتون تعریف کنم و در جریان داستان هم قرار بگیرم ؟ شماره ی اتاقم تو محل کارم رو براش رو یک تکه کاغذ نوشتم و بهش دادم و بعد دم در اتاش ازش خداحافظی کردم و برگشتم منتظر بچه ها شدم تا بیان و از اونجا بریم.
از فردای اون روز ، روزی دو سه بار به تلفن اتاقم زنگ میزد و دائم می پرسید چی شد و من هم می گفتم سرم شلوغه و هنوز شروع به نوشتن نکردم و هر وقت شروع کردم به نوشتن یا سوالی داشتم خودم باهاتون تماس میگیرم . خیلی فرصت حرف زدن نداشتم و از طرفی هم نمی تونستم باهاش بد برخورد کنم و خیلی وقتها پشیمون می شدم از اینکه بهش شماره داده بودم . از چند روز بعدش زنگ میزد که کی میاید دوباره آسایشگاه و دلم تنگ شده . تو فضای بدی قرار گرفته بودم تلفن اتاق هم شماره نمی انداخت که بفهمم و جواب ندم و به خودم فحش می دادم که چه کاری بود که کردم . یه روز که تلفن زد گفت: من از شما خوشم اومده شما دختر خیلی خوبی هستید درسته که اختلاف سنی داریم اما سن فقط اونقدری مهمه که آدم بدونه واجباتش رو از چه وقتی باید انجام بده و طول زندگی هم که مهم نیست بیشتر عرض زندگیه که مهمه و اجازه خواست که با گل و شیرینی خدمت برسن . خیلی شوکه شده بودم و در عین اینکه اون حرف می زد با خودم میگفتم که من اصلا نمی تونم تا این حد از جان گذشته باشم و خودم رو لعنت می کردم که حواسم نبوده که بعضی از اینها تنهان و مستعد محبت اند ! 
حرفهاش که تموم شد به دروغ گفتم که والا من خیلی برای شما احترام قائلم ولی من دو ساله ازدواج کردم و الان از نظر شرعی هم صحبت کردن ما تو این فضا درست نیست! 
عذرخواهی کرد و برای همیشه قطع کرد

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=2OyeJwhW%2FO7ZEMkXP%2ByG28pJEzC%2F1YG%2B8f8fpaOdLcCNdKZhvIiNNwg0rNCzqscL7zEPDs3WBo5hS1qx1nf7vg%3D%3D&prvtof=5%2F46LU%2BXKdKNg%2B%2FMzmVCacMzxWIDa8qZrCNAXuNN3uU%3D&poru=BS4B2sIqf%2FFfj3LRi9%2BSun6Pe069A169Oq2O2IgL%2FIcqqt%2BtUfeMtZnPhPcB0PziNwM1ig5JAqA0jFlnRzI17A%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>