مهاجرین

۲ بهمن ۱۳۹۶
غلامرضا فولادوند
معمولا بعد از نمایش این فیلمها که با پیروزی ایرانیها همراه بود بیرون مدرسه با هم دعوایمان می شد و کتک مفصلی می خوردیم. از پاسگاه هم می آمدند و بیشتر آنها و چند نفری از ما را هم می بردند. یک شب توی توالت کمیته حبسمان می کردند. و کتک می خوردیم. به خانه که بر می گشتیم کتک سوم را می خوردیم. با همه اینها می ارزید. برایمان حیثیتی بود. آخر این خاکِ فاحشه، وطن ما بود.

مهاجرین

غلامرضا فولادوند

بعد از شروع جنگ برای ما  و امثال ما که از خرمشهر آواره شده بودیم ، سه کیلومتری شهر ازنا اردوگاهی به پا کردند به  نام "مهمانشهر اباذر". این کمپ دو قسمت داشت، یک قسمت  برای ما بود که "مهاجرین" جنگ تحمیلی بودیم و دیگری که نامش "معاودین" بود مربوط به عراقیها بود -که می گفتند سال ۵۴ از عراق اخراج شده اند-. آنها تحت پوشش سازمان صیلب سرخ جهانی بودند و بعضی از آنها که هنوز ایران مانده اند، کماکان بعد از نزدیک به چهل سال هیچ کار یا فعالیت اقتصادی انجام نمی دهند و تامین معیشت آنها با این سازمان جهانی است.
بینمان یک دیوار کشیده بودند. اوایل این دیوار از ایرانیت بود و بعدها یک دیوار آجری ۲ کیلومتری این دو تا قسمت را از هم جدا می کرد. این دیوار که فقط دو تا درِ کوچکِ نفر رو داشت، صرفا برای جدا کردن حیطه انتظامی بین عجمها و عربها بود. 
ورود و خروج نیروی انتظامی (که آن موقع کارش را کمیته و ژاندرمری انجام می دادند) به سمت عراقی ها محدودتر و مربوط به یک سری شرایط خاص بود. شدت عمل هم در صورت وقوع جرم در آن طرف خیلی بیشتر بود. همه جرائم یک جوری امنیتی محسوب می شدند. زمان جنگ بود. جاسوس بازی هم یک قسمت  از جنگ بود دیگر. مخصوصا که چند موردی بینشان جاسوس هم پیدا شده بود.
به جز کمیته و این جور قوانین، رفت و آمد بقیه تقریبا همیشه در جریان بود.
ما با هم، هم کلاس بودیم. آدمهای عجیبی بودند. یک سری عقاید عجیب و غریب داشتند، ما هم داشتیم. شاید نه به اندازه آنها. اما ما هم همیشه مورچه های قرمز را می کشتیم. آنها عراقی بودند . مورچه های سیاه ایرانی بودند.
آنها هم پنیر خوردن ایرانیها را مسخره می کردند اما خودشان ملخ می خوردند. نه هر ملخی را. اما ملخ خور بودند.
خیلی تناقض داشتند. عجیب ترین چیزی که آنها توی مغزشان یا شاید قلبشان داشتند این بود که، همزمان که به مسوولین آن زمان جمهوری اسلامی عشق می ورزیدند، صدام را هم دوست داشتند. و یا مثلا عکس عدنان الدلیمی را هم پنهانی می آوردند مدرسه و یک جوری قهرمانشان بود. این عدنان الدلیمی خلبانی بود که حلبچه را بمباران شیمیایی کرد. یک چیزی هم که من از معاشرت با آنها یاد گرفتم و تا همین چند سال پیش هم برطرف نشده بود این بود که بمب شیمیایی چیزبدی نیست.
مثلا چه فرقی می کند آدم صد تا بمب بیندازد که ۱۰۰۰ نفر بمیرند، یک بمب می اندازد ده هزار نفر می میرند. چنگ است دیگر. زودتر هم تمام می شود و تکلیف همه هم زودتر مشخص می شود. بالاخره وقتی بُکش بکش باشد خیلی فرق نمی کند. این را از آنها یاد گرفته بودم.
با آنها ما هم کلاس بودیم. هر چقدر از کلاس اول بالاتر می رفتیم، فاصله سنی مان با هم کلاسی های عراقی مان بیشتر می شد. چون اکثرشان هر دو یا سه سالی می توانستند یک پایه را طی کنند. خواندن و نوشتن را می خواستند با یک زبانی غیر از زبان مادری یاد بگیرند، زیر آن بمباران ها. یاد نمی گرفتند.
مثلا توی امتحان جمله نویسی بهشان می گفتند با کلمات زیر جمله بسازید و یک کلمه اش "نوید" بود! حالا این سوالات و سوسول بازی را سر یک کسی در می آورند که اسمش بود " مهند" ( یعنی شمشیر هندی! ). کلاسمان ۳۸ نفره بود و از ما ۳۸ نفر فقط دو نفرمان نهایتا توانستند دیپلم بگیرند. 
عراقیها همین طوری که یواش یواش فاصله سنی شان با ما بیشتر می شد، فاصله هیکلی شان با معلم و ناظمهایمان کمتر می شد و زیاد پیش می آمد که معلم ها را کتک بزنند. به واسطه هیکل های گنده شان، به ما ایرانی ها زیاد زور می گفتند، فقط در دو صورت تا حدی از شرشان خلاص بودی . اول این که برادر یا برادرانی بزرگتر از خودت می داشتی- که من داشتم- و از ترس آنها کاری با تو نداشتند و دوم آنکه نشانشان می دادی که تا سر حد مرگ حاضری بجنگی، یعنی هی آنها کتکت بزنند و تو هی فحش بدهی.از همین جا من خیلی زود متوجه شدم که برادر چیز مهمی است، یعنی مهمترین چیز است و متوجه شدم دنیا فقط به آدمهایی که می جنگند احترام می گذارد. 
معلمهایمان هم انصافا زیاد نمی فهمیدند. مثلا همه ما را جمع می کردند توی نمازخانه، فیلم برایمان پخش می کردند. فیلم جنگی. جنگ ایران و عراق. هر کس هم وطنش را تشویق می کرد. مثلا فیلم پایگاه جهنمی را ما با عراقیها با هم، دیدیم. آن صحنه که عراقیها کماندوی ایرانی ( اسمش فکر کنم کاظم بود) را شکنجه می کردند ، عراقیها تشویقشان می کردند. یا مثلا با آتش زدن آدمها تویِ فیلمِ " بلمی به سوی ساحل" هورا می کشیدند. رفتار حاجی و سیدهای ما، چیزی نبود که در آن سن و در آن فضا خیلی به کار ما بیاید. یا آب نداشتند یا مهمات و غذا یا نیرو نداشتند و تجهیزات، بعضی وقتها با دمپایی پلاستیکی درجبهه قدم می زدند. آن موقع بچه بودیم و اخلاص و اینها را نمی فهمیدیم.
معمولا بعد از نمایش این فیلمها که با پیروزی ایرانیها همراه بود بیرون مدرسه با هم دعوایمان می شد و کتک مفصلی می خوردیم. از پاسگاه هم می آمدند و بیشتر آنها و چند نفری از ما را هم می بردند. یک شب توی توالت کمیته حبسمان می کردند. و کتک می خوردیم. به خانه که بر می گشتیم کتک سوم را می خوردیم. با همه اینها می ارزید. برایمان حیثیتی بود. آخر این خاکِ فاحشه، وطن ما بود.
با همه اینها با هم دوست بودیم. دوستهای خوبی هم بودیم بعضی وقتها. بینشان دو تا برادر بودند به اسمهای ایاد رحمان و عماد رحمان. (رحمان اسم پدرشان بود که سر مرز عراقیها کشته بودندش)
عماد دو سال بزرگتر از ایاد بود و به جز آن مساله آموزش به زبان دیگر، یک کودنی مادرزادی هم داشت، چون برادر کوچکترش ایاد با سرعت متوسط یک کلاس در دوسال توانسته بود در اول راهنمایی به او برسد.
ایاد خیلی شر بود. شبیه کاراکتر "فرانچی" در کارتن "بچه های مدرسه والت" بود. همه را اذیت می کرد. هیکل گنده ای هم داشت. ردیف آخر می نشست. میزش با یک ایرانی به اسم ابوالحسن یکی بود.
ابوالحسن عقب مانده ذهنی بود، حاصل یک ازدواج فامیلی. او هم تا ۱۸ سالگی فقط توانسته بود تا اول راهنمایی پیشروی کند. تا پنجم ابتدایی را در دبستان کودکان استثنایی درس خوانده بود. چون ازنا مدرسه راهنمایی کودکان استثنایی نداشت، مادرش – که او هم عقب مانده و حاصل یک ازدواج فامیلی بود- آمد مدرسه ما و خیلی گریه زاری کرد تا اجاز دادند ابوالحسن هم بیاید مدرسه کودکان عادی. یعنی مدرسه ما ها!
ایاد عراقی و ابوالحسن ایرانی هم میز و نیمکتی بودند. یک تفریحی که ایاد داشت این بود که به ابوالحسن می گفت: "بیا آتاری بازی کنیم" 
بعد ابوالحسن یک دستش را مشت می کرد یعنی دنده ماشین است و پنجه یک دستش را باز می کرد یعنی فرمان است و ایاد با این دنده و ماشین رانندگی می کرد. دماغ ابولحسن بوق ماشین بود. بازی اینطور بود که وقتی ایاد بوق ماشین (دماغ ابوالحسن ) را فشار می داد، ابوالحسن باید دهنش را باز می کرد. همان لحظه یک نفر دیگر از عراقی ها داد می زد : "یه نخود بنداز تو گلوش" و ایاد آن لحظه مگسی که در دست دیگرش پنهان کرده بود را  در دهان ابوالحسن پرتاب می کرد و ابوالحسن مگس را قورت می داد و عراقیها و بعضی از ایرانیها می خندیدند. این "یه نخود بنداز تو گلوش" را فکر کنم از فیلم دیده بان حاتمی کیا یاد گرفته بودند.
زورمان نمی رسید که از ابوالحسن مواظبت کنیم. معلم ها و ناظم و مدیرمان هم می ترسیدند دخالت کنند و معمولا همه مان را به دوستی با هم دعوت می کردند. این جور تحقیرها خیلی با آدم می ماند. اما بدترینش مال وقتی بود که یک روز ایاد آش و لاش آمد مدرسه و رفت توی نمازخانه خوابید. بعدا معلوم شد چشم چرانی کرده و بچه های پاسگاه حسابی خدمتش رسیده اند. زخم و زیلی بود. زنگ تفریح که شد، جمع شدیم در نماز خانه که ببینیم دقیقا چه اتفاقی لفتاده است، همه ی عراقی و ایرانی بازیهایمان به کنار! ما ایاد را دوست داشتیم. به هر حال همه آنها که با دست های بسته کتک می خورند، برادر هم اند و برادر هم که چیز مهمی است، یعنی همه چیز است.
دم در نمازخانه، عراقها ابوالحسن را خر کردند که، برو ایاد را بیدار کن. ابوالحسن رفت بالای سر ایاد نشست و با عزیزم و جانم سعی کرد ایاد را بیدار کند. ایاد حرکتی نکرد. ابوالحسن شانه ی ایاد را تکان داد و گفت :" ایاد پاشو آتاری بازی کنیم"
ایاد یک دفعه از جایش پرید و محکم گذاشت زیر گوش ابوالحسن. خیلی محکم زد. ابوالحسن زد زیر گریه. صدای آن کشیده هنوز توی گوشم است. خیلی به ناحق زد.آنقدر محکم که هیچ کداممان جرات نکردیم هیچ حرکتی کنیم. انگار آدم وقتی ظلمی این قدر برهنه را می بیند و فقط می بیند، وجدانش برای همیشه علیل می شود.
عید سال ۸۵ با یکی از دوستان رفتیم همان اردوگاه.از ایرانیها کسی نبود. تا سال ۷۳ همه تخلیه کرده بودند. از عراقی ها، هم خیلی ها رفته بودند. از یک مغازه دار احوالِ هم کلاسی های عراقی ام را گرفتم. از بعضی هایشان خبر داشت. از عماد و ایاد پرسیدم. گفت:" نصفی اصفهان، نصفی مالزی!"
سال ۸۷ ابوالحسن مرد. گاز بخاری خفه اش کرده بود. بعد از مرگ مادر و پدرش ، یکی از اقوامش مواظبش بود، که خیلی هم مواظب نبود. توی ازنا خاکش کردند.
سرشب یک از هم کلاسی ایرانی ام زنگ زد. شماره ام را اتفاقی گیر آورده بود. کلی حرف زدیم و احوا ل همه را از هم پرسیدیم. از ایاد پرسیدم گفت دو سال پیش توی یک بمب گذاری توی سامراء کشته شده است.
از سر شب ابوالحسن نشسته بالا سر جنازه ایاد و هی  می زند روی شانه اش: ایاد پاشو آتاری بازی کنیم….

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=rjv%2BIU%2BmlqB3lO0psqlqWOKlbTGJEud3q%2BoggMuO1tT40Mupz9l6tAAnfq0ctOWsPaQWwgNH5lUx8CKXMGO1tA%3D%3D&prvtof=2mbVEJZgh5%2Frx7S8adW55sBiAzgizB3zEoRT6mgN40c%3D&poru=G8k6XuRsVW6iggKuD9XLyqAPPr0v4VcQLBl6S0YEm9kCWj8LqjHfLIMHSS1VGWsVLwr2Po1NFEvjfNyi0k%2F%2BQA%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>