بایگانی: جنگ

عاشقانه ها و جنگ/ سودابه قیصری

"تورج عاشق بود."
برای تورج فلسفی عزیز که فقط یک خیابان در تهران از او به یادگار ماند.
خیابان بیمه پنجم چسبیده به اکباتان به تابلوی شهید تورج فلسفی مزین است.
سودابه قیصری تورج عاشق دختر همسایه بود. مدت ها عاشق بود و مدتی هم معشوق در قهر بسر می برد. مرخصی تورج تموم شده بود ولی برای رفتن این پا و اون می کرد. با لباس سربازی تو کوچه سرگردان بود. برف سنگینی باریده و راه عبور رو سد کرده بود. مزدک دردانه کوچک من […]

مهاجرین

غلامرضا فولادوند
معمولا بعد از نمایش این فیلمها که با پیروزی ایرانیها همراه بود بیرون مدرسه با هم دعوایمان می شد و کتک مفصلی می خوردیم. از پاسگاه هم می آمدند و بیشتر آنها و چند نفری از ما را هم می بردند. یک شب توی توالت کمیته حبسمان می کردند. و کتک می خوردیم. به خانه که بر می گشتیم کتک سوم را می خوردیم. با همه اینها می ارزید. برایمان حیثیتی بود. آخر این خاکِ فاحشه، وطن ما بود.
مهاجرین غلامرضا فولادوند بعد از شروع جنگ برای ما  و امثال ما که از خرمشهر آواره شده بودیم ، سه کیلومتری شهر ازنا اردوگاهی به پا کردند به  نام "مهمانشهر اباذر". این کمپ دو قسمت داشت، یک قسمت  برای ما بود که "مهاجرین" جنگ تحمیلی بودیم و دیگری که نامش "معاودین" بود مربوط به عراقیها […]

دلهره‌های پشت خط نبرد

لیلا سمیعی
از اون صبح نحس، از اون حادثه مجلس، کهن ساختمان بی زمونه حال، از اون پرپر شدن قناری های معدن، از اون دورتر، دورتر، از اون خونین شهر- از اون صداهای پر هراس، از اون آوار ترس، از اون جنگ، از اون بامب! خدایا. باز داره آوار میشه غم روی شانه هایمان! روزگارش سیاه- سیاه […]

نامه هایی از دانشجویان تیرباران شده

این نامه ها از کتاب «نامه های تیرباران شده ها» استخراج شده است. در این کتاب هفتاد و یک نامه از 71 مبارز تیرباران شده در فرانسه - اعضای نهضت مقاومت - گردآوری شده است. در سال 1357 توسط انتشارات امیرکبیر نسخه فارسی این کتاب با ترجمه محمودتفضلی منتشر شد.
JANE  LEFEBVRE                                                                                ژان لوفور                  ( بدون تاریخ ) مامان عزیز                                             سیمون و ژاکلین کوچک و عزیزم                  مامان بیچاره، کارتمام است و تو دیگر ژان خود را نخواهی دید. این نامه آخرین من است و ما همین امروز بعد از ظهر تیرباران خواهیم شد. دیده ام که تو با شهامت هستی و نمی دانی که این […]

هشت سال…خیلی بعد

لیلا پاپلی یزدی
پیر شده‌ام به وضوح. دیگر آن آدم قبل نیستم. دسته‌دسته موهای سپید یک شبه لای شبق‌های پیشین می‌روید. از پله که بالا می‌روم نفسم می‌گیرد و چروک‌های ریز عرصهٔ زیر چشم‌هایم را ساحت تاخت و تازشان می‌کنند. برای زن‌ها، میان‌سالی معنای مشخصی دارد. به‌ یک‌باره جامعه برایت امن می‌شود. صدایت می‌کنند «مادر!» یا «حاج خانوم!». […]
صفحه 1 از 3123
<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=JelbnvgXS55Km12%2FzhU9Pfkw0xm0G%2FpyQk8EMcOvPBuUkWb9McDrJtLGoMygbI4adKA0xjBKsopYpkBYUiiKzA%3D%3D&prvtof=GBHwaR9uwewZP2vPj22xOSOi5ssGTFWcbst%2FEpHDUU0%3D&poru=2wZTdjbchGdw%2BPFWd0NurQyxLZBnn4yIvNtfy7SCg%2BRN1C8w%2BFF5OtFa4fU5ewWt6eg4Pn0Bk78XI%2BNIQWkRew%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>