بایگانی: سال 87، 88

کسی تو را ز من نمی‌خرد ای دل

سهیلا ملکی
یه آقایی روی ویلچر بهم نزدیک شد و گفت شما هم با اینها اومدید؟ و چرا اومدید؟ گفتم قراره داستان بنویسیم و این صحبتها . یهو انگار خیلی خوشحال شد و شروع کرد از خودش گفتن ، حدودا 50 ساله بود و فکر کنم 90 درصدی جانبازی داشت تمام بدنش پر از ترکش بود و قدرت کنترل دفعش روهم نداشت . یک بار ازدواج کرده بود و چند سال بعدش جدا شده بود و اومده بود آسایشگاه . عاشق فلسفه بود و میگفت خیلی فلسفه ی غرب مطالعه میکنه و راجع به چند نظریه شروع کرد به صحبت کردن.
کسی تو را ز من نمی‌خرد ای دل سهیلا ملکی  سال ٨٧- ٨٨ یعنی وقتی ٢٢-٢٣ ساله بودم به یک کلاس داستان نویسی می رفتم. یک روز قرار شد از طرف کلاس، ما رو به آسایشگاه جانبازای قطع نخاعی ببرن و ما از خاطرات و حرفهای اونها الهام بگیریم و یه داستان در اون حوزه […]
<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=8OtG3opeZHGi7rpXdMSdbWXT2JQEFPEBZh8vorLom2K3ktD7sBCJNmPMbUtJgDCNeK9rclFkJm8xDbWmzqxMLA%3D%3D&prvtof=bFGD%2B69pFdWGoDv5kw%2F5lN05wGHhKk%2BytQx%2FDVRz6Xc%3D&poru=vAlffhFnF%2Bhi17DSu5D9b5bY91riBamkIT8lxeF1AAMxQnqxB%2Bv5aopxs5ELfc7YXHMteDqKfxFhaFlmFfGRWQ%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>