بایگانی: سهیلا ملکی

شیر خشک

سهیلا ملکی
کجا ما آن موقع ها مثل اینها بودیم؟ سرش که آبستن بودم هر روز باید تا لباسهای زیر آن مادر شوهر دیوانه ام را هم می شستم، کلی آن موقع ها نذر و نیاز کرده بودم که یک بنده خدایی خر شود بیاید این زنیکه ی حسودِ روانی را عقد کند و از آن خانه […]

کسی تو را ز من نمی‌خرد ای دل

سهیلا ملکی
یه آقایی روی ویلچر بهم نزدیک شد و گفت شما هم با اینها اومدید؟ و چرا اومدید؟ گفتم قراره داستان بنویسیم و این صحبتها . یهو انگار خیلی خوشحال شد و شروع کرد از خودش گفتن ، حدودا 50 ساله بود و فکر کنم 90 درصدی جانبازی داشت تمام بدنش پر از ترکش بود و قدرت کنترل دفعش روهم نداشت . یک بار ازدواج کرده بود و چند سال بعدش جدا شده بود و اومده بود آسایشگاه . عاشق فلسفه بود و میگفت خیلی فلسفه ی غرب مطالعه میکنه و راجع به چند نظریه شروع کرد به صحبت کردن.
کسی تو را ز من نمی‌خرد ای دل سهیلا ملکی  سال ٨٧- ٨٨ یعنی وقتی ٢٢-٢٣ ساله بودم به یک کلاس داستان نویسی می رفتم. یک روز قرار شد از طرف کلاس، ما رو به آسایشگاه جانبازای قطع نخاعی ببرن و ما از خاطرات و حرفهای اونها الهام بگیریم و یه داستان در اون حوزه […]
<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=B%2B8ne1UkVVht%2FXqcReUAud2WCWpATOPHJ0P8F97GePUEyhqb1CrG3ClQR7QZoi1B62gzIBw9CwN4kItgIPNrZg%3D%3D&prvtof=%2BfW1F7uKMHM4msr%2BB3qZ3%2F85kS8MpKLgUycnQ5F6g%2F4%3D&poru=B1ZIAqT4QWCCEKVJTI234euNLmyNotCJnUzx3ShOHTLpJVfPEw2J0UOyaSIpB4k%2FFdDtM1LPlWNqjEu2mLihUQ%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>