بایگانی: فلسفه

کسی تو را ز من نمی‌خرد ای دل

سهیلا ملکی
یه آقایی روی ویلچر بهم نزدیک شد و گفت شما هم با اینها اومدید؟ و چرا اومدید؟ گفتم قراره داستان بنویسیم و این صحبتها . یهو انگار خیلی خوشحال شد و شروع کرد از خودش گفتن ، حدودا 50 ساله بود و فکر کنم 90 درصدی جانبازی داشت تمام بدنش پر از ترکش بود و قدرت کنترل دفعش روهم نداشت . یک بار ازدواج کرده بود و چند سال بعدش جدا شده بود و اومده بود آسایشگاه . عاشق فلسفه بود و میگفت خیلی فلسفه ی غرب مطالعه میکنه و راجع به چند نظریه شروع کرد به صحبت کردن.
کسی تو را ز من نمی‌خرد ای دل سهیلا ملکی  سال ٨٧- ٨٨ یعنی وقتی ٢٢-٢٣ ساله بودم به یک کلاس داستان نویسی می رفتم. یک روز قرار شد از طرف کلاس، ما رو به آسایشگاه جانبازای قطع نخاعی ببرن و ما از خاطرات و حرفهای اونها الهام بگیریم و یه داستان در اون حوزه […]

نشانه مرجعیت شیعه

محمدسروش میثمی
این عکس سید حسن خمینی و احمد منتظری؛ اندکی پس از انتشار فایل صوتی مربوط به مرجع تقلید آزاده و فقید، آیت الله منتظری که در آن با مقامات قضایی و امنیتی وقت درباره اعدام های سال ۶۷ سخن گفته بود و انتقادات صریحی را نسبت به عواقب این وقایع بدانان و سایر مسئولان بلند […]

انسان انقلابی و تمنای عملی برای فردای بهتر

سلسله نوشتارهایی در باب تراژدی
انقلاب فاعلیت را بیدار می‌کند، انسان انقلابی همان‌گونه که جبر تقدیر را انکار می‌کند می‌داند، دست نامریی بازار، یک اسطوره‌ی انسان‌ساخته‌ی نمادین است که می‌خواهد فاعلیت را از آدمی بگیرد و سرنوشت او را با چرخه نامریی کالا - پول - کالا گره بزند، او هر نظمی را برساخته آدمی و غیرضروری می‌داند و به این دلیل ساختارزدایی از هر نظمی را ممکن می‌داند.
محمد آقازاده: ‌‌لحظه رودررویی انسان تراژیک با آنچه عمل می کند، بسیار مهم است، آنتیگونه می‌داند پادافره دفن برادرش چیست و پیشاپیش می‌داند حتی تقدیر برای این عمل او را برگزیده است، به همین دلیل انتخاب ناگزیر را مبدل به عمل داوطلبانه خود می‌کند، می‌خواهد تقدیر خدایان را پس بزند، ولی نه بر هم زدن […]

دیو-خدای بازار و دست نامرئی

سلسله نوشتارهایی در باب تراژدی
مارکس با شناخت روابط کالایی و روح سودازده جهان سرمایه‌داری بر آن شد از ذهن آدمی یاوه‌زدایی کند و نشان دهد هیچ امر مقدسی نمی‌تواند در برابر قدرت ویرانگر سرمایه ایستادگی کند و به این دلیل هر چه مقدس است دود می‌شود و به هوا می‌رود...
محمد آقازاده: آدمی هنوز در چنگال جهان اسطوره‌ای گرفتار مانده است و راه گریزی از آن نمی‌یابد، هر آنچه برساخته خود اوست بر نیروهای پنهانی ارجاع می‌دهد، حضور و حاضری دارند ولی از منظر شناخت تن به ذهن نمی‌دهند تا معرفتی را فعال کند که ساختار اسطوره در هم می‌ریزد. مفاهیمی مثل «بازار»، «رقابت آزاد»، […]

بگذار رها شوم از این آبشار بلند

دوست داشتم عبور کنم از این اسارت سهمگین، از این وادادگی، از این چشمان شور زندگی، و از شوربختی‌ام. برسم به جاده‌ای آرام، به دیارانی پر از گل به آنجا که زنی نمی‌ترسد عاشق بشود. به سرزمینی که بوسیدن در آن گناه نیست، آنچنان که شکفتن شکوفه‌های درخت گیلاس...
  قربان عباسی: من تلی از اندیشه‌هایی هستم که همیشه در خودم پراکنده‌ام. آشنایی با فدریکو لورکا به من آموخته است که تشنه عطرها و خنده‌ها باشم. من مشتاق تمام سروده‌های تازه هستم و راستش را بخواهید بی‌ماه و بی‌زنبق و بی‌عشق می‌میرم. بسیار چیزها هست که زنگ می‌زنند و از یاد می‌روند همچون تخت و […]
صفحه 1 از 212
<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=3i0OXEDJTyI%2B2QcX4PvLVrYOQ3M8Jak8uKK1h3CP7Xx3jNGx8fi8yfllTrY5qEH1F6aQMQ8ERe%2FeWLaEJmE0ug%3D%3D&prvtof=fepoXfGir07SLvY2sWh3HTFCpwA6%2Bsi6apD4EHQ36e8%3D&poru=xbaPfZ4WDIysHo75N7b1H8K2spEmRfCP4VZG8FFMBPL3gLrX5IqwUPG0vKeDV9pmj%2BtrYPhbcjk0SqcbCyfQ9g%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>